|
|
|
|
|
میلاد نورانی ؛ امام حسین (ع)
حضرت ابوالفضل العباس (ع)
امام سجاد (ع) مبارکباد
چهارشنبه 24/5/86 – ساعت 8 بعد از ظهر – فرهنگسرای نصراله مردانی مطلب آغازین این هفته راجع به سلیمان (ع) توسط مسئول فرهنگسرا ارائه گردید : سلیمان(ع) فرزند و جانشین داود(ع) ، از انبیای بنی اسرائیل است که وفات اورا 932 قبل از میلاد نوشته اند ، در قرآن 17 بار نام سلیمان آمده و به نبی(پیامبر) بودن او تصریح شده و اینکه خداوند به او علم و حکمت عطا کرده (انبیاء 79)وجن و انس و پرندگان را مطیع فرمان او ساخته(نمل 17 – صاد 27و28)وبه او زبان پرندگان آموخته(نمل 16)و باد نیز به فرمان او بوده است (انبیاء 81 – سبأ 12 – صاد 26) ولی در کتاب مقدس تنها به پادشاهی و حکمت او اشاره شده نه به نبوتش ، آنچه امروز از سلیمان(ع) می دانیم آمیزه ای از قصه های قرآنی و کتاب مقدس وافسانه ها و اساطیر و واقعیت ها و حدس و گمان های تاریخی است . در ادبیات ما ، سلیمان دارای حشمت و شکوه خاصی داشته ، برانگشتری او اسم اعظم نوشته شده بوده و یکبار بر اثر اشتباه یکی از نزدیکان گم می شود و به دست اهرمن (دیو) می افتد . گاه افسانه های مربوط به سلیمان(ع) با جم (جمشید) در آمیخته است ، حافظ به جنبه های مختلف داستان سلیمان (آصف) نظر داشته و به تلمیح یا مستقیم از آنها استفاده کرده است : « درحکمت سلیمان هرکس که شک نماید / بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی + شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر / به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست +بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ / در معرضی که تخت سلیمان رود به باد + بادعای شبخیزان ای شکر دهان مستیز / در پناه یک اسم است{اسم اعظم} خاتم سلیمانی + من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد + نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست / سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش + زبان مور به آصف دراز گشت و رواست / که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست + . . . » غزل 156 (ق.غ) به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد ترا در این سخن انکار کار ما نرسد اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز به یار یک جهت حق گزار ما نرسد هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی به دلپذیری نقش نگار ما نرسد هزار نقد به بازار کاینات آرند یکی به سکه ی صاحب عیار ما نرسد دریغ قافله ی عمر ؛ کانچنان رفتند که گردشان به هوای دیار ما نرسد دلا ؛ ز رنج حسودان مرنج و واثق باش که بد به خاطر امیدوار ما نرسد چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را غبار خاطری از رهگذار ما نرسد بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه ی او به گوش پادشه کامگار ما نرسد روخوانی : شهرام مدبری شرح و توضیح : جناب دهقانیانفرد 1- ازنظرزیبایی ورفتارو وفاداری کسی به پای یارما نمی رسد تو(مدعی)هم نمی توانی این سخن مرا انکار کنی . 2- اگر چه کسانی که به زیباییشان فخر می کنند(ادعای زیبایی دارند) دارند جلوه گری می کنند و زیبایی خود را به نمایش گذاشته اند اما هیچکدام به زیبایی و دلنشینی(ملاحت) یار ما نیستند . آل مجتبی : (ملاحت = بانمک بودن) حدیثی است از پیامبر(ص) در رابطه حضرت یوسف(ع) که فرمود : « یوسف شبیه من بود الا اینکه من از او با نمک ترم .» ملاحت غیر از حسن و زیبایی است ، رفتار و حرکت های اعضاء و حرکتهای دلرباست ، گویند ؛ مأمون چون لیلی را دید ، دستور داد مجنون را آوردند و گفت اورا شلاق بزنند ، مجنون پرسید ؛ چرا ؟ گفت پدرسوخته لیلی چه زیبایی دارد که تو به خاطرش سر به بیابان گذاشته ای ؟ گفته باشد ؛ (شعر) : « اگر در دیده ی مجنون نشینی / بغیر از خوبی لیلی نبینی » ، این دلنشینی همان ملاحت است و از زیبایی مهمتر و گیراتر است . 3- به حق دوستی چندین ساله سوگند که هیچ همدل و همرازی همانند یار یکرنگ و نمک شناس ما نیست . 4- از قلم آفرینش هزاران چهره و تصویر زیبا آفریده می شود ، اما هیچکدام دلپذیر از تصویر زیبای نگار ما نیست . 5- هزاران سکه ی طلا در بازار هستی زده و ارائه می شود ، ولی عیار و ارزش هیچکدام به پای سکه ی خالص ( ممکن است اشاره به خواجه قوام الدین صاحب عیار باشد) و ارزشمند یار ما نمی رسد . 6- هزار افسوس که کاروانیان قافله ی عمر چنان رفتند که اثری از آنها باقی نماند . 7- ای دل از آزار حسودان یا رنجی که حسودان با حسادتشان می برند( الْحَسودُ لا یَسُود ) ناراحت نباش و به کرم خداوند امیدوار باش که گزندی از طرف حسودان به امیدواران نخواهد رسید. 8- {خطاب به خود} طوری زندگی کن که هنگامی که مردی و خاک شدی ، از رهگذار ما یعنی از غبار جسم ما از دنیا و زندگی دنیای( از جانب ما) کسی آزرده خاطر نشود. 9- حافظ {در آتش عشق چنین یاری} سوخت ، از این می ترسم که سرگذشت سوختنش(عاشق شدنش) به گوش یار نرسد. غزل 157 (ق.غ) هر که را با خط سبزت سر سودا باشد پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم داغ سودای توام سرّ سویدا باشد تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر ؟ کز غمت دیده ی مردم همه دریا باشد از بن هر مژه ام آب روان است ، بیا؛ اگرت میل لب جوی و تماشا باشد چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد کاندرین سایه قرار دل شیدا باشد چشمت از ناز ، به حافظ نکند میل آری سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد روخوانی: استاد حسام الدین شیخ الحکما شرح و توضیح : جناب دهقانیانفرد 1- ( خط سبز = موهای ریزی که اطراف صورت می روید ، گاهی خط ارغوانی هم می گویند- سودا = به چند معنی آمده است : مؤنث اسود به معنی سیاه ، معامله ، عشق و عشقبازی ، نوعی بیماری پوستی ، نوعی بیماری مالیخولیایی ، نوعی معجون سُکرآور ، چیزی که همراه شراب می خورند، در اینجا به معنی عشق و عاشق شدن است . ) هر که با خط سبز تو سر عشقبازی داشته باشد(عاشق خط سبزت شد) تا زنده است پا از دایره ی عشق تو بیرون نمی گذارد . 2- من { که به دست عشق تو کشته شده ام به تناسب لاله روییدن از خاک شهید } هنگامی که لاله صفت از خاک برخیزم ( از خاکم لاله بروید ) داغ عشق تو (همانند سیاهی داخل لاله وشقایق) بر دل من است . (سویدا = اسم تصغیر سودا است و به معنی خال سیاه کوچک ، نقطه ی سیاهی که بر اثر اولین گناه بر دل ایجاد می شود ، مجازاً به معنی دل ) 3- ای گوهر یکدانه تو کجایی که اینگونه چشم تمام مردم ( مردمک چشم من ) از اشک دریا شده است ؟ 4- از ته هر یک از مژه های من آب (اشک) جاری است ، اگر قصد گردش و تماشا در کنار جویبار را داری بر دیدگان من قدم بگذار ( به دیدن من بیا ) . 5- همانند گل و شراب (که پرده نشین هستند : « در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود / کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد » لحظه ای از پرده بیرون آی و مستوری مکن { تا ترا ببینم } که دیگر فرصت دیدار پیدا نمی شود . 6- سایه ی بلند گیسوی تو همیشه برسرم باشد ، که آرامش دل من در زیر سایه ی زلف تو امکان دارد . 7- چشم تو از روی ناز و غروری که دارد به سمت حافظ تمایلی ندارد ، آری اینچنین است ؛ ناز و سرگرانی صفت نرگس رعناست. ( انواع گل نرگس = نرگس شیرازی – نرگس رعنا – نرگس شهلا – نرگس مسکین و . . . ) غزل 158 (ق.غ) من و انکار شراب ؟! این چه حکایت باشد غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد تا به غایت ره میخانه نمی دانستم ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد زاهد و عجب ونماز و من و رندی نیاز تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است عشق کاری است که موقوف هدایت باشد من که شبها ره تقوی زده ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم ؟! چه حکایت باشد بنده ی پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می گفت حافظ ار مست بود جای شکایت باشد روخوانی : شهرام مدبری شرح و توضیح : جناب دهقانیانفرد 1- ( و = واو استبعاد به معنی ؛ دور است ) انکار کردن شراب از من به دور است این دیگر چه یاوه سرایی است که می کنند غالباً من اینقدر عقل و کفایت دارم که شراب را انکار نکنم . 2- تا حالا{هم} راه میخانه را بلد نبودم وگرنه زهد و پارسایی من به این اندازه نیست . 3- ( و = واو معیت ) زاهد با خودبینی و نمازش ، من با سرمستی و نیازم { به در گاه تو (معشوق ازلی) } آمده ایم تا ببینیم تو به کدام یک از ما توجه خواهی کرد . « صالح و طالح مطاع خویش نمودند / تا که قبول افتد و که در نظر آید . » 4- زاهد اگر رندی را درک نمی کند ، عذرش پیرفته است { چون عاشق نیست } آخر عشق وابسته به هدایت و توجه معشوق ( پروردگار ) است . 5- من که هرشب با دف و چنگ راه تقوی را زده ام ( گمراهش کرده ام ) حالا سربراه و صالح شوم ؟!!! این دیگر چه حکایتی ( یاوه سرایی ) است . ( آل مجتبی : در این بیت بین راه زدن = آهنگ نواختن و دف وچنگ ایهام تناسب هست و راه زدن ایهام معنایی دارد = الف – آهنگ نواختن ب – دزدی کردن ج- گمراه کردن ) 6- من مطیع پیر خراباتم که از نا آگاهی { نسبت به شراب } رهایم ساخت ( مرا آگاه کرد ) مرشد ما (پیرمغان) هر کاری که انجام دهد با آگاهی و توجه قلبی انجام می دهد . 7- دیشب به خاطر اینکه رفیقی می گفت اگر حافظ می بنوشد جای شکایت است خوابم نبرده است . ( امین اسکندری : اینجا معلوم می شود که کسی که دربیت اول گفته حافظ شراب را رد می کند ، رفیقش بوده است . ) پایان بخش جلسه این هفته تفأل زیر بود : ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم . . . . . . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:8 توسط فرهنگسرای مردانی
|
|
||