غزل 177 (ق.غ)
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گدا صفتی کیمیا گری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند
هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یکدانه جوهری داند
به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
چهارشنبه 23 / 8 / 86 ساعت 7 - فرهنگسرای نصراله مردانی – کازرون
شروع جلسه با معرفی « دیوان حافظ » به اهتمام « سید ابوالقاسم انجوی شیرازی » توسط مسئول فرهنگسرا : « . . . به لحاظ های عدیده نمی توان قدمت نسخه ای را به تنایی ملاک درستی سخن حافظ و قبول قطعی آن قرار داد . . . آقای دکتر خانلری 152 غزل حافظ را که از یک نسخه خطی موزه ی بریتانیا یافته و به شکل زیبا و ظریف به چاپ رسانیده اند ، این نسخه 13 سال قدیمتر از نسخه ی خلخالی است و با آنکه همه ی دیوان حافظ نیست مستند معتبری است ، مخصوصاً که تعبیراتی در آن هست که بهتر و مناسب تر از تعبیرات دیگر نسخه ها است ولی معذالک در این نسخه نیز به کلمات و ترکیباتی بر می خوریم که بر ذوق و طبع ، خوش نمی نشیند لاجرم نمی شود دربست آن را پذیرفت . . . »

غزل ( 177 )
رو خوانی : احد رئیسی
شرح و توضیح : استاد دهقانیانفرد
- ( چهره برافروختن = چهره را سرخ و گلگون کردن ، چهره یا از شرم سرخ می شود یا ازتب یا از مستی یا از خشم ویا آن را با غازه و سرخاب سرخ کنند - دلبری = معشوقگی ، کسی را اسیر و شیفته ی زیبایی خود کردن - آینه ساختن = در قدیم فولاد را آنقدر صیقل می دادند تا اجسام در آن دیده شود ، ساختن آینه را اول بار به اسکندر نسبت داده اند - سکندری = اسکندر بودن ، اسکندر به جهانگشایی معروف است ) شرط دلبری تنها گلگون کردن چهره نیست – شرایط دیگری مانند طنازی و عشوه گری و داشتن لطیفه های درونی هم لازم است – و هر کس که آینه بسازد نمی تواند همچون اسکندر کشور گشایی و جهانگشایی کند
- ( طرف کله کج نهادن = گوشه ی کلاه را متمایل گذاشتن در مردان نشانه ی بزرگی ، سروری و قدرتمندی است و در زنان نشانه ی لوندی و عشوه گری است - تند نشستن = با خشم نشستن ، تکبر - کلاه داری = سلطنت و پادشاهی - سروری = بزرگی ) اینگونه نیست که هر کس کلاهش را کج گذاشت و با غرور و تکبر نشست و برخاست کرد شیوه ی بزرگی و تاجداری و پادشاهی را می شناسد بلکه شرایط دیگری هم لازم است .
- تو مانند گدایان مباش که تا چیزی نگیرند فرمانبری نمی کنند ، محبوب ( خدا ) تو خو روش مهربانی و چاکر نوازی و رعایت زیر دستان را بخوبی می داند

- ( همت = اراده ، نیت والا ، در اصطلاح توجه کامل دل به حق - رند = زیرک ، حیله گر ، بی باک ، لاابالی و بی سروپا ، اما این معانی تا پیش از حافظ و حتی پس از حافظ استفاده شده و می شود ، رند در در دیوان حافظ مهمترین تز اوست و تنها از برساخته های ذهن او ، صفاتی را که حافظ به رند می دهد و تصویری که از رند می سازد نه در معانی فوق و نه در چهره ی رند سنایی و عطار و خیام می توان دید ، رند حافظ درویش و قلندری واقعی و عارف عاشق دُردنوش آزاده و نمونه ی تمام عیار یک انسان چند بُعدی است ، رند حافظ انسان است بی هیچ افراط و تفریطی ، آزاد اندیش است و اهل انتقاد ولی اهل تخطئه نیست و اهل تساهل و مداراست ، سالک است و زاهد نیست ، تعهد دینی دارد و تعلق دنیایی ندارد و سبکبار از این گذرگاه می گذرد ، هم عافیت طلب است وهم عافیت سوز ، شرّ و خیر جهان را به عنوان اموری واقعی می پذیرد ، به معاد اعتقاد دارد و مأیوس نیست بلکه شاد و امیدوار است ، خلاصه ؛ رند و رندی که بیش از هشتاد بار در دیوان حافظ به کار رفته است هیچ نکته ی منفی ندارد بلکه رند حافظ «ابرمرد» ، «انسان کامل» و «ولی» است - عافیت = سلامتی ، پاسایی و زهد - عافیت سوز = قلندر ، صفت رند - گداصفتی = خوی و خصلت گدایی داشتن ، « می گویند شخص دارایی دختری گدا را به زنی گرفت تا او را از گدایی دور سازد ، بعد از مدتی متوجه شدند عروس خانم هنگام غذا خوردن غذایش را از سر سفره بر می دارد و به اتاقش می رود ، معمایی شده بود ، بعد که پیگیری کردند ، دیدند غذا را در طاقچه ی اتاق می گذارد و بعد از طاقچه التماس می کند که در راه خدا به او غذایی بدهد ، می گوید : طاقچه بده راه خدا ، این جمله به صورت ضرب المثل در کازرون استفاده می شده است » ، در اینجا به معنی ظاهری فقیرانه داشتن است - کیمیاگری = علم تبدیل مس به طلا ) غلام نیت والای آن رندم که رفاه و سلامتی را در آتش عشق می سوزاند و با اکسیر عشق روی گلگون خود را زرد ساخته یا با اکسیر معرفت در عین تنگدستی به استغنا رسیده است
- ( وفا و عهد = انجام تعهدات و پیمان ها ، در اصطلاح وقوف به امر حق ) چه خوب است انسان وفا داری یاد بگیرد و پیمان شکنی نگند و گر نه ستمگری برای همه آسان است
- ( دیوانه = عاشق - آدمی بچه = اضافه مقلوب است ، بچه ی آدمی - شیوه = رسم و آیین ، روش - پری = معرب آن جن است، اما پری در ادبیات ما زیباست ولی جن کریه و زشت است ، پری در چشمه ها و دریا زندگی می کند ولی جن در حمام ها و ویرانه ها - شیوه ی پری = رسم دلبری ) فرزند آدمی دل عاشق پیشه ام را ربود ، نمی دانستم که فرزند آدمی هم رسم دلبری را می داند ( آل مجتبی : یکی از شیوه های جن و پری غایب شدن است و شیوه ی پری در اینجا به این اشاره دارد که معشوق برای دلبری گاه جلوه می نماید و دلربایی می کند و زود پنهان می شود )
- ( نکته = لطیفه ، موضوع ظریف - باریکتر زمو = دقیق ، متقن - سر تراشیدن =تراشیدن موی سر و ریش و ابرو که از رسوم قلندری است به پیروی از پیشوای قلندریان « شیخ جمال الدین ساوه ای » ، گویند : «شیخ جمال الدین زیبا و نیکو روی بود ، زنی شوهر دار از اهل ساوه به او اظهار عشق می کند و او امتناع می ورزد ، زن توسط عجوزه ای توطئه می کند ، عجوزه بر در سرایی سر راه شیخ می گیرد و می گوید : خواندن بلدید ؟ شیخ می گوید : آری ، عجوزه می گوید نامه ای از پسرم رسیده لطف کنید به خانه بیایید و آن را برای من و زن او بخوانید ، شیخ پذیرفت و همینکه وارد هشتی شد عجوزه در را بست و زن ساوه ای با کنیزانش بر سر شیخ ریختند و او را به داخل اتاق کشیدند ، زن شیخ را به خود خواند ، شیخ چاره ای اندیشید و گفت : حرفی ندارم اما اول جای طهارت را به من نشان بدهید ، چون به آنجا رفت با تیغ تیزی که داشت ریش و ابروان خود بتراشید و بیرون آمد ، زن که اورا اینگونه دید از او متنفر شد و دستور داد از خانه بیرونش انداختند» و از آن به بعد تراشیدن سر و ریش و ابروان بین پیروانش مرسوم گردید - قلندر = درویش ، تفاوتش با صوفی در این است که قلندر تجرید و تفرید به کمال دارد و در تخریب عادات می کوشد ، کسی که از تمام ظاهر و باطن وجود بریده و محو جلال معشوق (حق) است ) در عاشقی هزار نکته ی دقیق و متقن وجود دارد و شرط قلندری فقط تراشیدن سر و ریش و ابرو نیست ( امین اسکندری : باریکتر ز مو معنی غیر از مو هم می دهد یعنی غیر از مو تراشیدن چیز های دیگری هم برای قلندر شدن لازم است )
- ( مدار = محل چرخیدن - نقطه = مرکز - نقطه بینش = مرکز دیدن ، مردمک چشم - خال = ر.ک غزل 172 - گوهر یکدانه = گوهر بی نظیر - جوهری = گوهری ، جواهر شناس ، جواهر فروش ) مردمک چشم من به دور خال تو می گردد و تنها من ارزش خال ترا می دانم همانگونه که جواهر شناس ارزش گوهر بی همتا را می داند
- ( قد = اندام و قامت - شاه خوبان = برگزیده زیبا رویان ، ملکه ی زیبایی ) هر کس که از نظر زیبایی چهره و قد و قامت از همه سر باشد اگر عدالت گستر هم باشد می تواند بر جهان فرمانروایی داشته باشد یا شرط فرمانروایی هم زیبایی و هم عدالت گستری است
- ( دلکش = دلپذیر - لطف طبع = طبع لطیف ، قریحه ی شاعرانه - دری = درباری ، زبانی که در دوره ی ساسانی در کنار زبان پهلوی رایج بود و پس از اسلام زبان رسمی ایرانیان گردید - سخن دری = فارسی سره ، سخن فصیح ) کسی شعر دلپذیر و دلنشین حافظ را می شناسد که قریحه ی شاعرانه دارد و سخنی فصیح و شیوا دارد
گویا این غزل هم در دوره ی شاه شجاع و طعن به شاه محمود(765 – 767 ) سروده شده و به شاه محمود می گوید که تو شایسته ی فرمانروایی نیستی

بعد از شرح این غزل ، آقای امین اسکندری – در ادامه بحث های هفته ی پیش - تحقیقی را درباره ی « زهد » ارائه نمودند که چکیده ای از آن تقدیمتان می داریم :
- دراسلام چیزی تحت عنوان « زهد » نداریم و این معنا صرفاً ساخته ی تصوف ایرانی اسلامی است
- در قرآن یک بار به شکل «زاهدین » به معنی بی میلی و بی رغبتی استفاده شده ( سوره یوسف آیه 20 )
- در نهج البلاغه هم چنین مفهومی – ترک دنیا – برای کلمه ی « زهد » نیامده است
- اولین بار در آثار امام محمد غزالی برادر احمد با زهد روبرو می شویم که در آنجا حتی حد و مرز «زهد» مشخص گردیده ، مقدار غذا ، نوع لباس و مسکن و . . . مثلاً حد اقل غذای روزانه ی زاهد نیم «رطل» برابر با 225 گرم و حد اکثر یک «مُدّ» برابر با 604 گرم ، نوع غذا هم مشخص شده حد اقل نان جو و حد اکثر نان گندم غریبل نشده و خورشت آنها سرکه و نمک است گوشت هم فقط هفته ای یکبار ، حد اقل لباس ستر عورت و حد اکثر آن داشتن و پوشیدن تنها یک لباس خشن
- بنا بر این در اسلام « زهد » به مفهوم صوفیانه ی آن یعنی ترک دنیا نداریم و کلمه ی «زهد» تنها به مفهوم بی رغبتی و بی میلی آن هم به هر چیزی آمده است
- حافظ با زهد چهار ترکیب می سازد : زهد ریا ، زهد گران ، زهد خشک ، عبوس زهد
- وقتی حافظ می گوید : « زهد ریا » یک صفت زاهد(صوفی) را گوشزد می کند و گرنه زهد بدون ریا نداریم همانطور که وقتی می گوییم ؛ « آفتاب درخشان » به این معنی نیست که آفتاب غیر درخشان هم داریم
- «نیچه»در کتاب « تبار شناسی اخلاق» حافظ و گوته را از بزرگانی می داند که بدون تمسک به زهد با فرشته خویی و حیوانیت انسان ، کنار آمده اند
- صوفی (زاهد) می خواهد با ترک دنیا و نعمات دنیوی به مقام و مرتبه ای برسد ، در مقابل رند (عارف عاشق ) با رسیدن به مقامات معنوی نسبت به دنیا بی میل و رغبت می شود
- زهد آفاتی از قبیل : تند خویی ، عُجب و ریا ، طلبکاری از دنیا و از خالق ، بی دری دارد
- بنابر این حافظ که رند است و درویش با خود زهد مشکل دارد و این به معنی آن نیست که با دین ورزی مشکل داشته باشد
تفأل این هفته :
نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب در نمی آید
. . .
. . . .