فرهنگسرای نصراله مردانی – کازرون
چهارشنبه 14 / 9 / 1386
ساعت 7 بعد از ظهر
شروع جلسه با معرفی نسخهی خطی «دیوان حافظ » معروف به « نسخه ایا صوفیه » ، توسط مسئول فرهنگسرا :
« در کتابخانهی ایاصوفیه در کشور ترکیه مجموعه خطی از بیست دیوان به خط یکی از کاتبان اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم به نام حافظ حسن تحت شماره 9945 ثبت و ضبط می باشد . حافظ حسن این مجموعه را به نام و برای جلال الدین اسکندر پسر عمرشیخ ، نوهی تیمور - که از سال 812 تا 817 هـ.ق در فارس فرمانروایی می کرده است – نوشته است . جزئی از این مجموعه دواوین دیوان تقریباً کامل حافظ است که در نیمه ماه رجب سال 813 هـ . ق با خط نستغلیق کهن و و با عناوینی به خط نسخ و سرلوحی مذهّب به خط ثلث نوشته شده است .
دیوان حافظ در این مجموعه دارای دو بخش است ؛ بخش اول شامل 252 غزل و بخش دوم با عنوان تــتـمه دیوان شامل غزل هایی است که ظاهراً کاتب در نسخه های دیگر یافته و جمعاً 216 غزل را دربرمی گیرد به اضافه مثنویات و رباعیات و مفردات . »
غزل 181 (ق.غ)
بعد از این دست من و دامـن آن سـرو بـلــنــد
کـه بـه بـالای چـمـان از بُـن و بـیـخـم بـرکـنــد
حاجت مـطرب و می نیست ، تو بُرقـع بگشای
کـه به رقـص آوردم آتـش رویـت چـو ســپــنـــد
هـیـچ رویـی نـشـود آیـنـهی حـجـلـهی بـخــــت
مـگـر آن روی کـه مـالـنـد در آن ســمّ سـمـنــد
گـفـتـم اسـرار غمت هر چـه بـود ، گـو میباش
صبـر از این بـیـش نـدارم چهکـنـم تا کـی و چند
مـکُـش آن آهـوی مـشـکـیـن مـرا ای صـیـــّــــاد
شرم از آن چشم سیه دار و مـبـنـدش به کمند
مـن خـاکـی کـه از ایـن در نـتـوانـــم بـرخـاسـت
از کـجـا بـوســه زنــم بـر لـب آن قـصـر بـلـــــنـد
باز مـستـان دل از آن گیسـوی مشکین حافـظ
زانـکـه دیـوانـه هـمـان بــه کـه بــود انـدر بـــنـد

روخوانی : عظیم زارع
شرح و توضیح : استاد کاظم دهقانیانفرد
- (سرو = استعاره از معشوق - سروبلند = معشوق بلند اندام - دست به دامن شدن = پناه آوردن - بالا = قد و قامت - چمان = چمنده ، خرامان ، با ناز راه رونده ) از این پس به آن محبوب بلند بالا پناه می آورم ، همان محبوبی که با قامت خرامانش مرا از پا در آورد .
- ( بُـرقـع = روبنده ) [برای رقصیدن من] نیازی به باده و خنیاگری نیست ، تو چهره بنما تامن همچون سپند بر سرخی [آتش] آن برقصم (چون سپند بر آتش چهرهی تو به رقص آیم یعنی خود را بلا گردانت کنم)
- ( روی = ایهام دارد : 1- به معنی چهره 2- به معنی فلز ، آینه ی روئین یعنی آینهی فلزی ، در قدیم آینه را از فلز مخصوصاً فولاد می ساخته اند به این صورت که آن را آنقدر صیقل می داده اند تا آینه شود - حجله = اتاق زینت شده برای عروس و داماد - آیینه بخت = آیینه ای که در شب عروسی جلو عروس و داماد می گیرند، یا آینه ای که فالگیران با نگاه کردن در آن طالع بینی می کردند - حجلهٔ بخت = حجله ای که خوشبختی می آورد ، ازدواج میمون - روی بر سمّ سمند مالیدن = برای تواضع و تبرک چهره بر سمّ یا نعل اسب اولیاء یا معشوق مالیدن و آنرا بوسیدن ) هیچ چهره ای [ یا هیچ فلزی ] میمون و متبرک نمی شود تا آن را آینهی خوش اقبالی شب عروسی قرار دهند مگر آن چهره ای که بر سُمّ اسب محبوب مالیده شود تا متبرک گردد یا چهره ای مترک می گردد و بخت به او رو می کند که خاکسار محبوب باشد
- گفتم اسرار عشق تو را هر چه باشد فاش خواهم کرد ، تا کی و چقدر صبر کنم بیش از این توان پنهان کردن آن ندارم
- ( آهوی مشکین = استعاره از دل است ) ای شکارچی دل مرا نکُش و از چشم سیاه آهوی دلم شرم کن و با کمند گیسویت اسیرش نکن
- ( خاکی = خاکسار ) من که خاکسار درگاه معشوق شده ام چگونه می توانم بر کنگرهی بارگاهش بوسه زنم ؟!!
- ای حافظ دلت را از گیسوی مشکین نگار باز پس نگیر زیرا دل تو دیوانه [عاشق] است و بهتر این است که دیوانه در بند باشد
غزل 182 (ق.غ)
حسـب حـالـی نـنـوشتـیـم و شد ایّـامی چـنـد
محرمی کـو ؟ که فرسـتـم به تو پیـغـامی چنـد
مــا بـدان مـقـصـد عـالــی نـتــوانـیــم رســیـــد
هم مـگر پـیـش نـهـد لطـف شـمـا گـامی چنـد
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فـرصـت عـیـش نـگـه دار و بـزن جـامــی چـنـد
قـنــد آمـیـخـتـه بـا گــل نـه عـلاج دل مـاســـت
بـوسـه ای چنـد بـرآمـیـز بـه دشـنـامـی چــنــد
زاهـد از کـوچــهی رنــدان بـه ســلامـت بــگـــذر
تـا خـرابـت نـکـنــد صـحـبـت بـدنـامـــی چــنــــد
عـیـب مـی جـمـلـه بـگـفـتـی هـنـرش نیـز بـگـو
نـفـی حـکـمـت نـکـن از بـهـر دل عـامـی چـنــد
ای گـدایـان خـرابـات؛ خـدا یـار شـمـاســـــــــت
چـشــم اِنـعـــام مـداریـد ز اَنـعــــــامـی چــنـــد
پیر میخانه چه خوش گفت به دُردی کش خویش
کـه مـگــو حــال دل سـوخـتـه با خـامـی چــنــد
حـافــظ از شـوق رخ مـهـر فـروغ تـو بـسـوخـت
کـامـگـارا ؛ نـظـری کـن سـوی نـاکـامـی چــنــد

روخوانی : مهندس شهرام مدبری
شرح و توضیح : استاد کاظم دهقانیانفرد
- ( حسب حال = شرح حال ) روزگاری گذشت و شرح حالت را برای من نـنـوشتی ، من هم محرمی ندارم که چند پیغام برایت بفرستم .
- ( مقصد عالی = مقام و جایگاه والا ، مراد کوی یار است ) ما نمی توانیم [ جرأت نداریم یا اجازه نداریم ] به آن مرتبهی والای شما [بارگاه عالی شما یا کوی شما ]برسیم ، مگر اینکه بزرگواری و مهربانی شما مساعدت کند و دست ما را بگیرد و. اجازه بدهد .
- ( گل افکند نقاب = گل شکوفا شد ، کنایه از رسیدن بهار است - فرصت عیش نگه دار = غنیمت شمردن زمان شادی و شادخواری ) هنگامی که بهار آمد و باده مهیا گشت فرصت را غنیمت شمار و چند جامی سر بکش
- ( قند آمیخته باگل = گل قند ، دارویی که از آمیختن گل سرخ با قند به دوشکل درست می کردند يا در آفتاب آنرا میساختند که برای لین مزاج به کار می رفته یا برآتش می جوشاندند که برای درمان ضعف قلب استفاده می شده است ) بیماری دل ما (عشق) با داروی گل قند درمان نمی شود علاج آن چند بوسه همراه با چند نا سزاست . ( این طلب ناسزا از دهن معشوق در اشعار عاشقانه و عارفانه سابقهی بسیاری دارد )
- ای زاهد از کوچهی رندان زود گذر کن تا به سلامت بگذری و همنشینی با رندان تو را بند نام نسازد . در این بیت حافظ آن طنز ملیح مخصوص خودرا به کار برده است می خواهد همنشینیبا تو رندان را بد نام می کندیعنی زاهد با ریاکاریش بدنام است
- ( حکمت = کلام موافق با دانش ) در ادامهی بیت قبل به زاهد می گوید تو همهی عیب های شراب را گفتی خوبی هایش را هم بگو – اشاره به آیه 219 بقره « . . . قل فیهما اثمٌ کبیرٌ وَ منافِعُ للنّاس . . . [ ای پیامبر ؛] از تو در بارهی شراب و قمار می پرسند بگو در آنها گناهی بزرگ است و نیز سود هایی برای مردم دارد ولی گناه آنها بر سودشان می چربد . . . »
- ( گدا = تهیدست ، در عرفان به معنی نیازمند به تجلیات الهی - خرابات = میکده ، جایگاهی که خالصانه با معشوق ازل راز و نیاز کنند - اِنعام = بخشش ها ، نعمت ها ، هدایا - اَنعام = چهارپایان ) ای تهیدستان میخانه عشق ( ای نیازمندان به تجلیات الهی ) خداوند مددکار شماست ، توقع مساعدت از دنیاداران جانور صفت نداشته باشید
- ( پیر میخانه = مرشد و راهنما ، قطب - دُردی کش = دردنوش ، کسانی که هزینه خریدن شراب نداشتند و در میخانه می ماندند و از ته ماندهی میگساران جامی تهیه می کردند و می نوشیدند ، مرید و پیرو ) مرشد کامل چه سخن نیکویی به مرید خود گفت ؛ که حال دل عاشق را به خامان ره نرفته و عاشق نشده نگو .
- ( کامگار = سعادتمند ، خوشبخت ) ای محبوب سعادتمند ؛ حافظ در آرزوی دیدن چهرهی نورانی و زیبای تو سوخت پس تو هم از سر مهر به عاشق محروم خویش توجهی بنما
تفأل این هفته :
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارم هزاران درد بر چـیــنــم
. . .
. . .