|
|
|
|
|
حافظ خواني چهارشنبه : 26 / 10 / 86 فرهنگسراي نصراله مرداني كازرون غزل شماره (191) آن كيـست كـز روی کـرم بـا مـا وفـاداری کــنــد بـرجای بـدکاري چـو مـن یـکـدم نکــوکاری کنـد اوّل به بـانـگ نـای و نـی آرد بـه دل پـیـغـام وی وانـگـه به یک پیـمانه می بـا مـن وفـاداری کنـد دلبـر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او نـومـیـد نتـوان بـود از او باشــد که دلـداری کنـد گفتـم ؛ گـره نگشودهام زان طـرّه تـا من بـودهام گـفتـا ؛ مناش فـرمـودهام تـا بـا تـو طـرّاری کنـد پشمینهپوش تنـدخـو از عشق نشنـیـدست بــو از مستـیاش رمـزی بگو تا ترک هُشیاری کـنــد چون من گدای بینشان مشکل بـُوَد یاری چنان سلطان کجـا عیـش نـهـان بـا رنـد بـازاری کـنــد زانطرّهی پرپیچ و خمسهلاست اگر بینم ستم از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیّاری کنـد شد لشکر غم بیعدد از بخت می خواهم مدد تا فخر دین عبدالصّمد باشد که غمخواری کـنـد بـا چشـم پر نـیـرنـگ او حافـظ مـکـن آهنـگ او کــآن طـرّهی شبـرنـگ او بسیـار طـرّاری کـنــد
روخواني : ايمان زارع شدح و توضيح : استاد دهقانيانفرد این غزل وزن دوری دارد (هرمصرع خود ازدو بخش هم وزن تشکیل شده ) و از بیت دوم به بعد دارای تسمیط است وبه آن "مسمط " می گویند .
غزل شماره (192) سـرو چمان مـن چرا میـل چـمـن نمیکـنـد همـدم گل نمیشـود یاد سـمـن نمیکـنـد دي گلهای ز طرّهاش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاهِ کج گوشبهمن نمیکـنـد تا دل هـرزهگـرد مـن رفـت بـه چـیـن زلف او زآن سـفـر دراز خـود عــزم وطـن نمیکـنـــد پیش کمـان ابـرویاش لابـه همی کنـم ولی گوشکشیدهاستازآنگوش بهمن نمیکـنـد با همـه عطف دامنات آیـدم از صـبـا عـجـب کـز گـذر تـو خـاک را مشـک ختـن نمیکـنـد چون ز نسیـم میشود زلف بنفشه پرشکن وه کهدلم چه یاد از آن عهد شکن نمیکـنـد دل به امیـد روی او همـدم جـان نمیشــود جان به هـوای کوی او خدمت تـن نمیکـنـد ساقی سیمساق من گر همه دُرد میدهـد کیستکهتنچوجاممیجملهدهن نمیکـنـد دستخوش جفا مکن آبِ رخم که فیض ابـر بیمـدد سـرشـک مـن درّ عـــدن نمیکـنـد کشتهی غمزهی تو شدحافظ ناشنیده پـنـد تیغ سزاست هرکه را درد، سخن نمیکـنـد
روخواني : استاد شیخ الحکمائی شدح و توضيح : استاد دهقانيانفرد
تفأال این هفته : دوش بـا من گفت پنهان کاردانی تیز هوش کز شما پنهان نـشاید کرد سـرّ می فروش . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:32 توسط فرهنگسرای مردانی
|
|
||
|
|
|
|
|
غزل(189) طـايـر دولـت اگـر بـاز گــذاري بـكــنــــــــد يـار بـاز آيـد و بـا وصـل قـراري بـكــنـــــــد ديـده را دسـتـگـه درّ و گهر گر چه نمـانـد بـخـورد خـونـي و تـدبـيـر نـثـاري بـكــنـــد دوش گفتم بـكـنـد لعل لبـش چارهي من هـاتـف غـیـب نــدا داد کـه آری بـکــنـــــد کـس نـیـارد بــر او دم زنــد از قـصـهی مـا مـگـرش بــاد صــبـا گـوشگــذاری بـکـنـد دادهام بـازنــظـــــر را بـه تـــذروی پـــرواز باز خوانـد مـگـرش نقش و شکاری بکنـد شهر خالی ست ز عشّاق،بـُوَد کزطرفی مـردی از خویش بـرون آید و کاری بـکـنـد کـو کـریـمی که ز بـزم طربـش غـمزدهای جـرعهای درکشـد و دفـع خمـاری بـکـنـد یا وفـا ، یا خبـر وصـل تـو ، یا مرگ رقیـب بـُوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بـکـنـد حــافـظــــا گـر نـروی از در او هـم روزی گذری بـر سرت از گوشـه کـنـاری بـکـنـد
روخوانی : جما اژدری کازرونی شرح و توضیح : استاد دهقانیانفرد
آل مجتبی : بیت « کو کریمی که ز بزم . . . » با بیت بعد در ارتباط است ، در ادبیات و در روایات تاریخی موارد بسیاری ازکریمان و بزرگان و اهل كرامت نقل شده که ؛ اگر سه خواهش از آنها می شد حتماً یکی را برآورده می ساختند ، حافظ اول می خواهد با بیت قبل بخشندگی و بزرگواری را در طرف مقابل زنده کند و بعد رندانه یک نتیجه را در سه خواهش مطرح می سازد و می خواهد که روزگار کریمی کند و یکی از آن سه خواهش را برآورده سازد . امين اسكندري : به نظر من اين غزل با روح حافظ منافات دارد و آن رواني و عمق و زيبايي ديگر غزل ها را ندارد مثلاً « گذری بر سرت از گوشه کناری بکند » چندان زیبا و زبان حافظ (حافظانه)نیست. مصرع دوم بیت اول را هم اگر جواب شرط نخوانیم بهتر است . در رابطه با « از خویش برون آمدن » ، شرط عشق این است که خودت نباشی ، مشکل شهر این است که همه در گیر خودشانند و حالا باید مردی پیدا شود که بتواند از خودش بیرون بیاید و عاشق شود . دکتر کرباسی : " طایر " در ادبیات عرب به معنای فال با پرنده زدن است ، اگر پرندهای از سمت چپ به سمت راست می آمده " فال نیک " واگر از راست به سمت چپ می آمده بر عکس " تطیّر " و " طیره " اصطلاحاً به فال بد زدن میگویند در قرآن هم آمده « قالوا تطیّرنا » و « طائرکُم معکُم » . . . استا دهقانیانفرد : در فارسی هم دو اصطلاح " مرغوا " و " مروا " به معنی فال بد و فال نیک آمده است اما اینجا طایر به معنی پرنده است و طایر دولت به معنی پرنده خوشبختی و باز شاهی است ، باز شاهی هم همان همای سعادت است . شهرام مدبری : هم شومی و هم دولت را به وسیلهی پرندگان می توان نشان داد ؛ مثلاً جغد یا کلاغ نشانه شومی و باز و هما نشانه دولت است و همگی ربط به آسمان دارند و بیشتر به همان معنای قضا و قدر به کار میروند جمال اژدری : هر قومی برای پیش بینی آینده از چیزهای مختلفی استفاده می کرده اند مثلاً در بین النهرین از جگر گوسفند و از زایده های آن استفاده می کرده اند ، هر دوره ای رمز هایی را داشته اند که به آنها متمسک می شده اند و معنای خاصی را از آن میگرفتهاند و این رمز ها را گاهی در جانوران مختلف بوده اند . آل مجتبی : تا چند سال پیش برای اینکه پسر یا دختر بودن فرزندی قبل از تولد مشخص کنند ، کلهی گوسفندی را قبل از پختن به نیت زن حاملهای باز می کردند ، اگر گوشتهای چسبیده به انتهای استخوان آرواره ( فک ) پایین کوتاه بود می گفتند : پسر می زاید و چنانچه ماهیچه ها بشکل گیسو و بلند بود عقیده داشتند که دختر می زاید استاد دهقانیانفرد : هر وقت بشر مشکلات زندگیاش نمی توانسته حل کند به چیزهایی متوسل می شده و رمز ها و باور هایی بوجود می آمده که بعضی امروز دلیل علمی پیدا کرده اند . امین اسکندری : گروهی ار این رمز ها و باور ها کاملاً افسانه هستند ؤ بعضی از آنها منوط به تجربه بوده و بشر کمکم آنها را دریافته است مثلاً نوع ابرها و جهت باد هایی که باران زا بوده اند . انسان به واسطهی ضعفی که در تعامل با طبیعت داشته همیشه در ذهنش دنبال پاسخی می گردد ، زمانی پاسخ درستی می یافته و زمانی که به پاسخ درستی دست نمی یافت ، با مقایسه اتفاقات و حوادت یک سری توجهاتی برای خود می بافته که بعضی درست در می آمده و بعضی نه ... غزل (190) کلک مشکیـن تو روزی که ز مـا یـاد کـنـد بــبــرد اجــر دو صـد بـنــده کـه آزاد کـنــد قـاصـد مـنـزل سلمیٰ کـه سلامت بـادش چه شود گر به سلامی دل ما شـاد کـنـد امتحان کن که بسی گنج مرادت بـدهـنـد گـر خـرابـی چـو مـرا لـطـف تـو آبـاد کـنــد یـارب انـدر دل آن خـسـرو شـیـریـن انــداز کـه بـه رحمت گذری بـر سر فرهـاد کـنــد شاه را بـه بـُوَد از طاعت صد ساله و زهـد قـدر یکساعتـه عمـری که در او داد کـنـد حالـیـا عـشـوهی نـاز تـو ز بـنـیـادم بــــــرد تـا دگـربـاره حـکـیـمـانـه چـه بـنـیـاد کـنــد گوهر پـاک تـو از مدحت ما مستغنیست فکـر مشّـاطـه چه بـا حسن خداداد کـنــد ره نـبـردیم بـه مـقـصـود خود انـدر شیــراز خـرّم آن روز کـه حـافـــظ ره بـغـداد کـنـد
روخوانی : عظیم زارع شرح و توضیح : استاد دهقانیانفرد
امین اسکندری : در بیت 6 حافظ قائل به ناز حکیمانه و عشوه گرانه است و عشوه و حکمت را مقدمهی هم می داند. استاد دهقانیانفرد : ناز در اینجا همان عشق است و حکیم در دوران حافظ به پزشک هم گفته می شده آل مجتبی : ناز می تواند صفت باشد برای عشوه ، یعنی عشوهی نازنین دهقانیانفرد : ناز ( عشق) در اینجا به دو شکل عمل می کند ؛ 1- با عشوه خراب می کند 2- حکیمانه بنیاد می کند ، البته بنیاد کردن هم ساختن معنی می دهد هم آغاز کردن اسکندری : تقابل بین عشق و عقل یک تقابل واقعی نیست ، عشق خود مرحلهای از عقل و حتی مرحلهای ابتدایی است ، وقتی عشق درگیر در مفاهیم میشود حرکت از صورت به معناست ، می توانیم بگوییم ؛ عشوه و حکمت دو صفت برای ناز است آل مجتبی : دو صفت نه ، دوشیوه دهقانیانفرد : کلمه " دگرباره " باعث می شود که بگوییم یک کار حکیمانه انجام گرفته – نابود کردن – تا کار حکیمانهی دیگری انجام شود – بنیاد کردن – اول خراب می کند و دوباره از نو می سازد دکتر کرباسی : در دل خراب شدن ، ازبین رفتن ظواهر جسمی است تا گنج درون پیدا شود و این همان چیزی است که زاهد از آن می ترسد . عارف از خراب شدن بیم ندارد چون با این خراب شدن تظاهرات انسانیاش از بین می رود و اصل و گوهر خود را می یابد ، حتی " خود " هم یک تعلق است که باید خراب شود و محو گردد جمال اژدری : ما با حافظ به عنوان یک انسان رئال ( واقعی ) درگیریم که آرزوهایی دارد به بعضی از آنها می رسد و به بعضی دیگر نمی رسد و بر می گردد ، علیرغم اینکه دم از فضاهایی می زند که در آن آرامش باشد ، وقتی می بیند تا فقط یک نظر کردن است و انگار که انسان هیچ تفاوتی با حافظ ندارد ، عشق هم آرزویی است که ما هم می خواهیم به آن برسیم و حافظ نمادی از آن است و این داستانی است که ما هر روز تکرارش می کنیم و حافظ خوب بیانش می کند . تفأل این هفته : جانا ؛ تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصهی هیچ آشنا مـپـرس . . . . . . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:27 توسط فرهنگسرای مردانی
|
|
||