|
|
|
|
|
حا فظ خواني چهارشنبه هفدهم بهمن فرهنگسراي نصراله مرداني كازرون غزل (195) غـلام نـرگـس مـسـت تــــــو تـاجـدارانـنـد خـراب بـادهي لـعـل تــــــو هـوشـيـارانـنـد تـرا صـبـا و مـرا آب ديـده شـد غـمـّـــــــّاز و گـرنـه عـاشـق و مـعـشـوق راز دارانـنـد ز زيـر زلـف دوتـا چـون گـذر كـنـي بـنـگـــر كه از يـمـيـن يـسـارت چـه سـوگـوارانـنـد گذار كن چو صبا بـر بـنـفـشـهزار و بـبـيـن كـــــه از تـطـاول زلـفـت چـه بـيـقـرارانـنـد نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو كــه مـسـتـحـق كـرامـت گـنـاهـكـارانـنـد نه من بر آن گل عارض غزل سُرايم و بس كه عنـدلـيـب تـــو از هـر طـرف هـزارانـنـد تو دستگيرشواي خضرپيخجسته كه من پــيــاده مي روم و هـمــرهـان سـوارانـنـد بـيـا بـه مـيـكـــده و چـهـره ارغـوانـي كـن مـرو به صومـعـه كـانـجـا سـيـاهـكـارانـنـد خلاص حافــــــظ از آن زلـف تـابـدار مـبـاد كـه بـسـتـگـان كـمـنـد تـــو رستـگـارانـنـد
روخواني : جمال اژدري كازروني توضيح : استاد دهقانيانفرد 1- ( نرگس = استعاره از چشم - نرگس مست = چشم خمار - تاجداران = پادشاهان ، صوفيان را هم به اعتبار كلاه قلابدوزي شده كه تاجي ترك ترك (12 ترك به نشانهي 12 طلب درويش ) داشته مي گفته اند - خراب = مست - لعل = استعاره از لب) معني بيت : در اينجا پارادوكس زيبايي به كار رفته است ، معمولاً داراي غلام و بنده هستند اما در اينجا مي گويد پادشاهان و يا درويشان بنده و فرمانبر چشمان خمار آلود تو هستند ، مصرع دوم را هم دو جور مي توان گفت ؛ در جمله هاي اسنادي اگر مسند و مسندٌاليه يكي اسم و ديگري صفت باشد و قتي جاي آنهارا عوض كنيم تفاوتي در معنا ايجاد نميشود ، اگر هردو اسم باشند با جابجا كردن آنها معنا متفاوت مي شود مثال مصرع دوم كه دو معنا ايجاد مي شود ؛ 1- كساني كه مست شراب لب تو باشند هوشيار ميشوند 2- هو شياران با شراب لب تو مست و بيهوش مي شوند ) 2- ( صبا = نسيم صبحگاهي ، پيام رسان عاشق و معشوق - غمّاز = سخنچين ، افشاگر ) معني بيت : صبا با پراكندن عطر تو ، وجود و حضورتو را آشكار مي سازد و اشك عشق من به تو را افشا مي كند و گرنه عاشق معشوق اسرار عاشقي را پنهان مي دارند 3- ( دوتا = ايهام دارد 1- دو عدد ، جفت 2- خميده - يمين = سمت راست - يسار = سمت چپ ) معني بيت : در هنگام عبور از زير زلف خميدهات نگاه كن و ببين كه از هر طرف چگونه يا چه بسيار عاشقان تو همانند دو زلف سياهت ، سياهپوش و سوگوارند . امين اسكندري : ز زير زلف دوتا . . . يعني اين قدر بي اعتنا رد نشو ، زير چشمي نگاهي بينداز تا كشته و مرده هاي زلفت را ببيني . 4- ( تطاول = غارتگري ، دراز دستي ، گردنكشي و بي اعتنايي ، در ضمن با توجه به زلف طول و درازي را هم به ذهن متبادر مي كند ) معني بيت : همچون نسيم صبحگاهي آرام و خرامان بر بنفشه زار عبور كن و ببين كه از غارتگري زلف تو چه بسيار عاشقان بي تاب و نا آرامند . مجتبي همايوني : منظور از بنفشه زار عارفان سر به گريبان است . استاد دهقانيانفرد : غالباً در اشعار حافظ بنفشه و بنفشه زار مشبهٌبه زلف است ، در غزل شماره(16) مي گويد : " بنفشه طرّهي مفتول خود گره مي زد / صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت " اينجا هم اشاره دارد به پيچ و تاب زلف كه در مصرع بعد آمده ، وقتي نسيم مي وزد بنفشه زار به پيچ و تاب مي افتد گويي بيقراري مي كند دكتر كرباسي : معمولاً حافظ با يك پديدهي ظاهري و طبيعي زيبايي هاي معشوق را ملموس مي سازد " گر غاليه خوشبو شد در گيسوي او پيچيد . . . " در اين بيت هم تصويري ظاهري و طبيعي را شاهد زيبايي ما ورايي آورده و معنايي ماورايي به آن بخشيده است 5- ( نصيب = سهم و بهره ، قسمت - كرامت = بخشندگي ، بزرگواري ) معني بيت : در اين بيت دو معنا مي توانيم داشته باشيم ؛ اي خداشناس دست بكش ، بهشت نصيب ما مي شود زيرا ما گناهكاريم و و گناهكاران سزاوار بخششاند . يكي اينكه به كنايه و طنز مي گويد كه بهشت نصيب ماست و تو كه ادعاي خداشناسي داري گناهكاري مگر اينكه فضل و بخشش خداوند شامل تو شود و تو نيازمند(مستحق) به بخشش هستي . با اين بيت داستان مقدس اردبيلي در ذهنم تداعي شد ، مي گويند ؛ روزي مرحوم "مقدس اردبيلي" به روستايي وارد شد ، همه به استقبال ايشان رفتند الاّ كدخدا ، زن كدخدا پرسيد ؛ چرا تو نمي روي ؟ گفت ؛ من گنهكار كجا و ايشان كجا ، من شايستگي ديدار ايشان را ندارم ، "مقدس اردبيلي" بعد از نماز صبح به اطرافيان گفت ؛ كدخدا فوت كرده بايد براي كفن و دفن او برويم ، به خانهي كدخدا كه رسيدند ، در زدند ، زن كدخدا در را باز كرد ، مقدس اردبيلي گفت براي كفن و دفن كدخدا آمده ايم ، زن گفت كدخدا زنده است ، گفت نه م، مرده است رفتند و ديدند كدخدا مرده ، مقدس پرسيد ؛ ديشب قبل از مرگش چيزي نگفته ؟ زن گفت ، چيز خاصي نه ... فقط گفت امشب هوا گرم است بسترم را در حياط بيانداز تا بخوابم ، گفت قبل از چيز ديگري نگفته ؟ و زن جريان را برايش تعريف كرد ، مقدس گفت ؛ كه او سزاوار اين بود كه من بر او نماز بخوانم ، ديشب قبل از اذان صبح در خواب به من گفته شد كه بيايم و بر او نماز بخوانم . 6- ( عارض = چهره ، رخسار - گل عارض = اضافهي تشبيهي - عندليب = بلبل - هزار = هم به كسر اول هم به فتح اول صحيح است و دو معنايي است يعني ايهام دارد ، يكي عدد 1000 يكي هم نوعي بلبل كه آوازي خوش و رسا دارد) معني بيت : " غزل سُرايم را به دو صورت مي شود خواند ؛ غزل سُرا هستم يا غزل مي سُرايم ، نه تنها من به خاطر آن روي زيبا ترانه مي سرايم بلكه از هر سويي هزاران عاشق ترانه سرا چون من داري. 7- ( خضر = ر.ك غزل 129، در اينجا استعاره از پير و مرشد است - پي خجسته = مبارك قدم ، فرخ پي ) معني بيت : اي مرشد مبارك قدم به ياريم بشتاب كه در راه طريق حق هم را هان من به تاخت مي روند و من از قافلهي آنها عقب مانده ام . 8- ( ميكده = ميخانه ، در اصطلاح محل مناجات عارف با حق - صومعه = دير ، استعاره از خانقاه ، در مقابل ميكده ، حافظ با مخالفتي كه با خانقاه و مسجد و زهد و عبادت ريايي دارد ، ميكده را در برابر مسجد و صومعه قرار مي دهد ) معني بيت : به ميخانه بيا و با نوشيدن شراب چهره ات را گلگون كن ، به دير پا مگذار كه آنجا صوفيان دامن آلودهاند . يعني به جمع رندان عاشق بپيوند كه خالصانه به مناجات با حق مشغولند نه صوفيان ريايي كه به پاكدامني تظاهر مي كنند . 9- معني بيت : خدا نكند كه حافظ از حلقه هاي زلف تو آزاد شود زيرا آنان كه اسير عشق تو بودن عين رستگاري و نجات است . غزل (196) آنــان كــه خــاك را بـه نــظــر كـيـمـيـا كننـد آيـا بـُـوَد كـه گوشـهي چشمي به ما كنـنـد دردم نـهـفـتـه بــِــــه ز طـبـيـبـان مــدّعــي بـاشـد كـه از خـزانــــهي غـيـبــم دوا كـنـنـد معشـوق چـون نـقـاب ز رخ در نـمـي كـشـد هـر كـس حـكـايـتـي بـه تـصــوّر چـرا كـنـنـد چون حُسن عاقبت نه به رنديّ و زاهديست آن بـه كـه كار خـود بـه عـنـايـت رهـا كـنـنـد بي معرفت مباش كه در " مَنْ يزيد" عشـق اهـــــــــل نـظــر مـعـامـلـه بـا آشـنـا كـنـنـد حـالـي درون پــرده بـسـي فـتـنـه مــي رود تا آن زمان كه پـرده بـر افـتـد چـههــا كـنـنـد گر سنگ از اين حديـث بـنـالـد عـجـب مـدار صـاحـبــدلان حـكـايـت دل خـوش ادا كـنـنـد مـِي خور كه صـد گـنـاه ز اغـيـار در حـجـاب بـهـتـر ز طـاعـتـي كـه بـه روي و ريـا كـنـنـد پـيـراهـنـي كـه آيـــــــد از او بــوي يـوسـفـم تــرســم بــرادران غـيــورش قــبـــــــا كـنـنـد بـگــذر بـه كـوي مـيـكـده تـا زُمـرهي حـضـور اوقــــــات خـود ز بـهـر تــو صـرف دعـا كـنـنـد پنهان ز حاسدان به خودم خوان كه منـعمان خــيــر نـهــان بــراي رضــاي خـــــــدا كـنـنـد حــافـــــظ دوام وصـل مـيـسّـر نـمـي شـود شــاهـان كـم الـتـفـات بـه حـال گــدا كـنـنـد
روخواني : ايمان زارع توضيح : استاد دهقانيانفرد 1- ( كيميا = صنعتي بوده كه معتقد بودهاند كه با آن مي توان اجسام كم ارزش را به اجسام گرانبها تبديل كرد مثلاً مس را به طلا تبديل كرد ) معني بيت : شاه نعمت الله ولي غزلي دارد : ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم صد درد را به گوشهي چشمي دوا كنيم در حبس صورتيم و چنين شاد و خرّميم بنگر كه در سراچهي معنا چهها كنيم رندان لا ابالي و مستان سر خوشيم هشيار را به مجلس خود كي رها كنيم موج محيط ، گوهر در ياي عزّتيم ما ميل دل به آب وگِل آخر چرا كنيم در ديده روي ساقي و بر دست جام مي باري بگو كه گوش به عاقل چرا كنيم ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم بيگانه را به يك نفسي آشنا كنيم از خود بر آ و در صف اصحاب ما خرام تا " سيّدانه" روي دلت با خدا كنيم حافظ در تعريض اين غزل شاه نعمت الله غزل فوق را سروده و در ابيات آن پاسخ هاي مناسبي به ادعاهاي او مي دهد ، در بيت اول با طنز و طعنهاي لطيف مي گويد : آنان كه با اكسير نگاه خود خاك را كيميا مي كنند آيا امكان دارد كه عنايتي هم به ما بكنند ؟!!! 2- ( طبيبان مدعي = كنايه به شاه نعمت الله - باشد = اميداست - خزانه غيب = منبع فيوضات الهي) معني بيت : دردم از طبيباني كه ادعا دارند با گوشهي چشمي صد درد را دوا مي كنند پنهان كنم بهتر است به اميد اينكه از سرچشمهي فيض الهي دردم را درمان كنند . 3- ( نقاب = روبنده ) معني بيت : چون محبوب ازلي در پردهي جلال و كبريايي خود مستور است چرا هر كسي به گمان و خيال خود از او صورتي مي سازد ؟!!! شاه نعمت الله در پاسخ اين بيت حافظ رباعي زير را مي گويد : كو دل كه بداند نفسي اسرارش كو گوش كه بشنود ز من گفتارش معشوق جمال مي نمايد شب و روز كو ديده كه تا برخورد از ديدارش آل مجتبي : اين بيت حافظ اشاره دارد به سخن مولا علي (ع) كه مي فرمايد : " كلّما ميـّزتُموهُ باَوهامِكُم في اَدقّ مُعاينةٍ فَـهُـوَ مصنوعٌ مِنكُم مردودٌ اِلَيكُم " = هر آينه در دقيق ترين نگرش ، شما با خيال هاي خودتان او را تشخيص دادهايد ، اين تشخيص برساختهي ذهن و گمان شماست و به خوتان بازميگردد . 4- ( رندي = زيركي - عنايت = توجه ، توجه حضرت حق جلّ و علا بر دل سالك و عارف ) معني بيت : چون عاقبت به خيري و فرجام نيك با زيركي و پارسايي حاصل نميشود بهتر است كه سالك راه حق نتيجه را به عنايت خداوند وا گذار كند و توكل بر خدا كند . 5- ( معرفت = شناخت و درك صحيح - مَنْ يَزيدُ = جمله ايست كه به جاي اسم به كار مي رود ، مزايده ، حراج - اهل نظر = اولياءالله ، عاشقان حقيقي حضرت حق - آشنا = وارد ، اهل معرفت ، عارف عاشق ) معني بيت : از شناخت و درك حضرت حق خالي مباش كه در مزايده و حراج عشق ، اولياء خدا با اهل معرفت و شناخت معامله و عشق ورزي مي كنند . امين اسكندري : اگر "من يزيد" به معني حراج بگيريم كه ارزش عشق را كاستهايم . آل مجتبي : امروزه اصطلاح حراج را بد به كار مي برند و به معني زير قيمت فروختن است ، حراج در اصل همان مزايده است يعني اينكه چه كسي بيشتر مي خرد ، " من يزيد " يعني چه كسي مي افزايد . دكتر كرباسي : در اينجا " من يزيد" بازاري است كه در آن عشق ورزي فرد سنجيده مي شود . امين اسكندري : به نظر من معني بيت اين است ؛ در بازاري كه اگر عشق نياوري تو را راه نميدهند ، چون همه دارند فرياد ميزنند ؛ چه كسي عشق را بيشتر معامله مي كند ، در اينجا بهاي عشق معرفت است . آقاي صنعتي : اگر عشق را اضافهي "من يزيد" بگيريم كه عشق يعني كالا ، اينجا به نظر من اين معني را ميرساند كه ؛ هر كه عاشق تر است معرفت بيشتري نصيبش ميشود . جمال اژدري : در اين غزل پيوستگي خاصي از ابتدا وجود دارد ، در آن جايي كه طبيب مدعي ميخواهد درد را دوا كند همان بهتر كه خزانهي غيب اين كار را بكند ، اينجا هم اهل نظر ( خريدار) متوجه ميشود كه چهكسي حقيقت را معامله ميكند پس به سمت او مي آيد ، با توجه به پيوستگي غزل راحت تر مي توان به اين معنا رسيد . عظيم زارع : در بيت سوم مشكل دستوري پيش نمي آيد كه براي هر كس فعل جمع آمده است ؟! استاد : " هر كس " در قديم جمع محسوب مي شده و گاهي براي آن فعل جمع مي آوردهاند . آل مجتبي : يك نكته راجع به رند بگويم ؛ " رنــد " قبل از حافظ و بعد از او بيشتر به معني زيرك ، حقهباز و لا اُبالي به كار مي رفته و تنها حافظ است كه " رنـد " را كه خود اوست جور ديگري معرفي مي كند ، "رنـد" حافظ عارف عاشق بي رياي اهل معرفت است ، لا اُبالي و بي توجه به حقيقت نيست به عشق و معرفتي خود ايمان دارد و تظاهر نمي كند . اما در اين غزل " رند" به همان معني زيرك و حقهباز آمده است . (( ادامه بحث و تو ضيح بقيه ابيات اين غزل به هفته آينده موكول گرديد . )) تفأل اين هفته : چهل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم كز چاكران پـيـر مغان كمترين منم . . . . . . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:50 توسط فرهنگسرای مردانی
|
|
||