حـافـــظ خـوانـی
5 / 8 / 89
فرهنگسرای نصراله مـردانی ـ کـازرون
غــزل (369)
مــا ز یـــاران چـشــم یـــاری داشـتـیـم
خـود غـلــط بــود آنـچـه ما پـنـداشـتـیـم
تــا درخــت دوسـتـی کــی بــر دهــــــد
حـالـیــا رفـــتــیــم و تـخـمـی کاشتـیـم
گـفــت و گـو آیـیـن درویـشــــــی نـبــود
ور نـه بـا تـو مــاجــــــــــــراها داشتـیـم
شیـوهی چـشـمـت فریـب جنگ داشت
مـا غـلـط کـــردیم و صـلــح انـگاشتـیــم
گـلـبـُن حـُسنــت نـه خـود شد دلـفـروز
مــا دم هـمـّــــت بـر او بـگـمـــاشـتـیـم
نـکـتــــهها رفـت و شکـایـت کس نـکـرد
جانـب حـُرمـت فـــــــــرو نـگــذاشـتـیــم
گفت : خـود دادی به مـا دل حـافـظـا !
مـا مـحـصـّـل بـر کـسی نـگـمـاشـتـیــم
رو خـوانی : شــهــرام مــدبـّــری
شـــــرح : استـاد دهـقـانـیـانفـرد
1 – "مــا" در اینجا حـکایت از نـوع انسان دارد ، یعنی : "مـا انـسـان ها" هم میتـوانـد خود "حـافــظ" باشد ، هم انسانـهـای دیـگـر .
"چشم داشتـن" = امـیـد داشتـن ، تـوقـّع و انتـظار داشتـن
انسان در طول زندگی دوستان و یـارانی را انتخاب میکند و به آنان تکیه میکند و امید دارد که در هنگام سختی و گـرفـتـاری به او کمک کنند ، یکی به "امام صادق (ع)" عرض کـرد : دوستی دارم که خیلی با هم دوست هستیم . "امـام (ع)" پـرسیـد : آیـا اگـر روزی نـیـاز داشتی در آن حـد هست که بی اجازه از جیبش پـول برداری و نـیـازت را برطرف کنی ؟ عـرض کـرد : نـه ...! دوستی مـا در ایـن حـد نیست. "امـام (ع)" فـرمـود : ایـن کـه دوسـتـی نـیـسـت.
عالـَم دوستی ، عالـَم پـر مغز و پـر معنایی است.
"غـلـط" = نا درست ، اشتـبـاه
"پـنـداشتـن" = گـمـان کردن ، فـکـر کـردن
مـعـنـی بـیـت : مـا از یـاران انـتـظـار یـاری داشتـیـم ، امـّا آنچه در بـارهی دوست فـکـر میکـردیـم اشتـبـاه بـود.
2 – "تـا" = تا ببینیم ، بخشی از زمان که در آن انتظار میکشیم
"درخت دوستـی" = اضافهی تشبیهی ، دوستی به درخت تشبیه شده است
"بـــر" = مـیـوه ، ثـمـر ، نتیجه
"حـالـیـا" = هم اکنون
"تـخـم" = بـذر ، دانـه . بخش از اضافهی استعاری است ، در مصرع اول دوستی را به درخت تشبیه کـرده که دارای مـیـوه و بـذر است.
مـعـنـی بـیـت : تـا ایـنـکـه بـبـیـنـیـم دوستی کی نتیجـه میدهـد ، اکـنـون بـذر دوستی را کاشـتـهایـم .
3 – "گـفـتوگـو" = بحث و جدال
"آیـیـن" = رسم
"درویـشی" = در اینجا به معنی "فـقـر و تهیدستی" نیست ، بلکه یکرنگی ، خاکی و نـدار بـودن ، جوانـمـردی و رفاقت است.
"مـاجـرا" = رویـداد ،سرگذشت ، واقعه ، قضاوت و داوری
"ماجرا" در آیین صـوفیـان ، به معنی سختگیری ، تنبیه و جزا ست ، در خانقاه وقتی مریدی اشتباه یا نافرمانی میکرد ، به او میگفتند که در کفشکن روی یک پا بایستد و دو دستش را بالا بگیرد ، به این نوع تـنـیـه ؛ "مـاجــرا" میگفتند.
این نوع تنبیه در مکتب خانه ها و در مدارس تا همین اواخر هم اجرا میشد .
مـعـنـی بـیـت : رسم دوستی و جوانـمـردی ، بحث و جدل نـبـود و گـر نـه بـا تـو خیلی حـرفـهـا داشتم (تـو رسم رفاقت و جوانـمـردی را به جا نیاوردی و به من کمک نـکـردی ولی من سـکـوت کردم چـون که رسم دوستی و یـکـرنـگی این نیست که با هم بحث و جـدل کنیم)
4 – "شیـوه" = روش ، "شیـوهی چشم" همان غـمـزه است
"فـریـب" = حـیـلـه ، مـکـر ، همان غمزه و عشوه است.
"انـگـاشتـن" = دانـستـن ، باور داشتـن ، گـمـان کردن
مـعـنـی بـیـت : نـاز و غـمـزهی چشم تـو قـصـد جـنـگ داشت ، مـا اشـتـبـاه کـردیـم و گـمـان کـردیم که قـصـد آشتـی دارد.
5 – "گـلـبـُن" = بیخ بـوتـهی گل ، درختچهی گل ، به شاخهی گل هم گـفـتـه میشود . بیشتر منظور "نهال گل سـرخ" (گل رُز سرخ) اسـت.
"گلبن حـُسن" = اضافهی تشبیهی ، حـُسن (زیـبـایی) به بـوتـهی گل سرخ تشبـیـه شده است.
"حـُسن" = کـمـال زیـبـایی ، کـمـال خـوبی
"ت" در "حـُسنـت" هم میتواند به دوست برگـردد هم به معشوق.
"دلـفـروز" = مایه شادی و روشنی دل ، مـوجب انبساط خاطر ، زیـبـا و دلـنــواز
"دم" = نـفـس
"هـمـّت" = دعـا و تـوجـّه قلب به درگاه حق تعالی با تمام قوای روحانی برای کسب کـمـال و معرفت در خـود یـا در دیـگـری.
"دم همّت" = اضافهی استعاری ، دعـا و تـوجـه قلبی به کسی تشبیح شده کـه نـفـس او احیـا گر و زیـبـا کننده است همچون نـفـس مسیـح. از طرفی هنگامی که بـرای سـلامتی کسی دعـا میکنند یـا "چهار قـُل" (چهار سورهای که با "قـُلْ" شروع میشود) میخوانند به او و به اطراف فوت میکنند (میدمـنـد).
"گـمـاشتـن" = مـأمـور کـردن
در راستای همین بیت ، دویست سال بعد ، "وحشی بافـقی" در ترکیب بـنـد مشهـور خود ، سروده است :
«عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رســـــوایی مــن شـهـرت زیـبـایی او
بـس کـه دادم همه جـا شــرح دلارایی او
شـهـر پـُر گشت ز غـوغـای تـمـاشایی او»
مـنـظـور "حـافــظ" هم ایـن است که : گل روی تـو خود به خود زیبا و دلـنـواز نـشده است ، بلکه دعای مـا همانند نسیم صبح کـه گل را زیبا و شکوفا میکند ، تـو را به ایـن زیبایی و دلـنـوازی رسانده است.
مـعـنـی بـیـت : گل روی تـو خود بـه خـود به کـمـال زیـبـایی و دلـنـوازی نـرسیـده است ، بـلـکـه مـا دعای قلبی خـود را مـأمـور کـردیـم تـا خـداونـد به واسطـهی دعـای مـا تـو را به کمال زیبایی و خوبی بـرسـانـد.
6 – "نـکـتــه" = سخن ظریف ، در اینجا : طـعـنـه و تـعـریـض معنا میشـود ، ایـراد و نـکـتـه گـیـری ، گـزافـهگـویی .
مـعـنـی بـیـت : تـو طـعـنـه های بسیـار زدی ، امـّا ، بـه احـتـرام تـو کسی (مـن) گـلایـه از تـو نـکـرد .
7 – "مـُحـصـِّل" = مـأمـور گـرفـتـن مالیـات
تـا ایـنـجـا "حـافـظ" خـطـاب بـه دوست یـا معشوق حـرف میزد ، در ایـن بـیـت معشوق پـاسخ دندان شکنی به او مـیـدهـد.
مـعـنـی بـیـت : معشوق گفت : ای حافـظ تـو خودت دل به مـا دادی و عاشق ما شدی ، مـا کسی را مـأمـور نـکـردیـم که دل تـو را بـگـیـرد و به مـا بـدهـد.
آل مـجـتـبی : بیت اول در بعضی نسخه ها ، اینـگـونـه ضبط شده :
«مــا ز یـــاران چـشــم یـــاری داشـتـیـم
خـود غـلــط بــود آنـچـه میپـنـداشـتـیـم »
که درستتر به نـظـر میرسد ، "مـا پـنـداشتـیـم" از نـظـر ادبی درست نیست مـگـر اینکه اقتضای "وزن" ایـن باشـد یـا قصد تأکیـد روی "مــا" داشته باشد که در اینجا چنین نیست. زیـرا ؛ "مــا" در "پـنـداشـتیـم" هست و دیـگـر نـیـازی به آوردن "مـا" نیست . با شناختی که از "حـافــظ" داریم ، میدانـیـم که او یک ادیـب سخن شناس است و تـا آنجا که امـکان دارد از چنـیـن اشتـبـاهاتی پـرهیـز میکـنـد.
بیت سوم ، هم در بعضی نسخهها اینطور آمـده :
«شیـوهی چـشـمـت فریـب جنگ داشت
مـــا نـدانـسـتـیـم و صـلــح انـگـاشتـیــم»
کـه زیبا تر و مناسب تر است.
در ضمـن ؛ "حـالـیـا رفـتـیـم" ، "رفـتـیـم" به معنی اقـدام کـردیم هم هست.
نـکـتـهی دیـگـر :
اسـتـاد فرمـودند که "شـأن نـزول" این غـزل را پـیـدا نـکـردند ، بـا اجـازه شـأن نـزول آنـرا کـه در جـلـد 4 صفحـهی 2700 ، کـتـاب هشت جلدی "حـافــظ خـرابـاتـی" تـألیـف "دکتر رکن الدین همایـونفرخ" آمـده است خـدمـتـتـان عرض میکـنـم .
ابـتـدا عرض کنم کـه ؛ نـسـخـه هایی که تا کنون از اشعـار "حـافــظ" به دست آمـده بـه تـرتـیـب حـروف قافیه و ردیف گـردآوری شـدهاند ، اگـر ایـن اشعار به تـرتـیب تاریخ سـُرایـش بـودنـد ، بـه راحتی میتـوانـستیم سـیـر تکاملی افـکار و شعر "حـافــظ" را بر رسی کـنـیـم.
پـژوهـشـگر عـزیـز ؛ ـ آقـای دکـتر همایـونفـرّخ ـ ضمن شـرح زنـدگانی و شـعـر "حـافــظ" ، زمـان سـُرایـش اشعار و از جمله ایـن غـزل را مشخص نمـودهانـد :
«خواجه حافظ هنگام خروج از شیراز به قصد یزد این غزل را سروده و برای شاه شجاع فرستاده است تا اگر ساعیان و دشمنان خروج او را از شیراز دستاویز دیگری سازند ، خواجه حافظ عذر تقصیر خواسته باشد و علت خروج خود را بی مهری و بی عنایتی هایی که خلاف انتظارش از شاه شجاع درباره او معمول گردیده متذکر شده باشد و ضمناً همچنان خود را نسبت به شاه شجاع دوست و در وفا و محبت خود را پایبند مراهم گذشتهی او معرفی کندتا سفر او به یـزد نتواند برای معاندانش وسیله و حربهی دیگری شود که بر خشم و غضب شاه شجاع بیافزاید. همچنین چون سفر او به یزد و به نزد شاه یحیی که هم برادرزاده و هم داماد شاه شجاع بود نمیتوانست این سفر و یا پناهندگی را گونه ای هتک حرمت و احترام دشمنی و خصومت از جانب خواجه حافظ تلقی کنند و به شمار آورند.
با این همه خواجه حافظ که عمیقاً به شیراز دل بسته بوده است و خود می دانسته که نخواهد توانست مدت زیـادی از شهر مورد علاقه اش دور بماند این است که با دور اندیشی هنگامی که تن بدین سفر اجباری می دهد، با سرودن غزلهایی خطاب به شاه شجاع می کوشد که رشته الفت و آشنایی را با او نیز پاره نکند و نگسلد و نرم نرمک بار دیگر خاطر شاه را از ملالی که یافته و گرد کدورتی که بر آن نشسته بزداید و مصفا دارد ، و زمینه را برای بازگشت خود به موطن و مسکن مألوفش آماده سازد ، غزلی که به شرح و توجیه آن می پردازیم همچنان که گفتیم در آغاز این سفر سروده شده و طرف خطاب در آن نیز شاه شجاع است.»
ادامــه داسـتـان : «ویـس و رامـیـن»
تـفـــــأل :
دوش در حـلـقـهی ما صحبت گـیـسوی تـو بـود
تـا دل شب سخن از سلـسلـهی مـوی تـو بـود
. . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . .
ستیغ سخن
وبلاگ اختصاصی فرهنگسرای نصراله مردانی - شهرداری کازرون
+ نوشته شده توسط فرهنگسرای نصراله مردانی در 89/08/15 و ساعت
18:58 |

