تبليغاتX
y2p4avwhizgng6ufltj.jpg ستیغ سخن - گــر تــیــــــغ بــارد در کــوی آن مـــاه
وبلاگ اختصاصی فرهنگسرای نصراله مردانی - شهرداری کازرون

حــافـــــــظ خـوانـی

14 / 10 / 90

 

غزل شمارهٔ ۴۱۸         

گــر تــیــــــغ بــارد در کــوی آن مـــاه          گــــردن نــهــادیــم، الــحــکــمُ لـِللّه

آیـــیـــن تـــقــوا مــــــا نــیــز دانــیــم          لـیــکـن چـه چـاره بـا بـخـت گـمــراه

مـا شـیـخ و واعـظ کـمـتـر شـنـاسیم          یــا جــام بــاده ، یــا قــصّـــه کــوتـاه

مـن رنــد و عـاشـق در مـوســم گــل          آن گــاه تــوبــه ‌؟ اســتــغــفــِــرُ‌‌‌ الله

مـهـر تـو عـکـسـی بـر مـا نـیـفـکـنــد          آیــــیــــنــــه رویــــا ؛ آه از دلـــت آه

الـــصـَّــبـــرُ مــُـرٌّ و الـــعـُــمـــــرُ فــانٍ          یــا لـَـیـْـتَ شــعــري حـتـّامَ اَلــْقــاه

حـافــظ چـه نـالـی گر وصل خواهی         خـون بـایـدت خــورد در گاه و بی‌گاه

 

روخوانی : ایـمـــان    زارع

شــــــرح : استـاد دهـقـانـیـان‌فـرد

 

این غزل را به سه وزن می‌توان تقطیع کرد ، البته توجه داشته باشید که در خواندن هیچ تأثیری ندارد:

الف ) :  فع‌لن فعولن ، فع‌لـن فعولن (بحر متقارب مثمن اثـلم)

ب ) : مستفعلن فع ، مستفعلن فع (بحر مجتث مثمن مجحوف)

ج ) : مفعول فعلن ، مفعول فعلن ()

"حـافـــظ" دو غـزل دیگر هم بر همین وزن دارد ، با این مطلع :

1- «عیشم مدام ست از لعل دلخواه

       کـــــــارم به کام ست الحمد للّه»

2- «چندان که گفـتـم غـم با طبیبان

       درمان نکردند مسکین غریـبـان»

شاعران دیگری هم از این وزن استفاده کرده‌اند ، مثلاً "خواجو" چهار غزل و "عراقی" یک غزل بر این وزن دارند

 

1 –  (تـیـغ = شمشیر)

(مـاه  = استعاره از معشوق ، در اینجا هم می‌توان معشوق ازل باشد یا معشوق زمینی)

(گردن نـهـادن = مجازاً به معنی تسلیم شدن است)  

"نـهـادیم" با اینکه در ظاهر ماضی است امّـا با تـوجـه به فعل مضارع مصرع اول ، مضارع است و به آن "مستقبل محقق الوقوع" می‌گویند ، یعنی فعلی که به زودی و حتماً انجام می‌پذیرد ، مثلاً وقتی به من می‌گویند : بـیـا . پاسخ می‌دهم : آمــدم ،‌ در حالیکه "آمــدم" ماضی است ، یعنی : فوری می‌آیم .

فعل "شـُد" در این بیت :

«فـکـر بـلـبـل همه آن ست که گل شـُد یارش

  گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش»

هم از همین دست است و بعضی اشتباهی "شـَد" می‌خوانند.

"شـُد" با تـوجه به "کـنـد" مستقبل محقق الوقوع است به معنی : مـی‌شـود.

در اینجا هم "نـهـادیم" یعنی : حتماً می‌نـهـیـم.

(حـُکـم = فرمان حکیمانه ، دستور ، داوری)

(لله = ل + الله = مخصوص خداست ، از آن خداست)

 "الـْحـُکـمُ لله" از تعابیر قرآنی است ، در سوره انعام و غـافـر چنین آمده است :

«قُلْ إِنِّي عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّي وَكَذَّبْتُم بِهِ مَا عِندِي مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ (انعام 57( = بگو : من دلیل روشنی از پروردگارم دارم ؛ و شما آن را تکذیب کرده اید ، آنچه شما درباره‌ی آن عجله دارید ، به دست من نیست . فرمان تنها از آن خدا ست ؛ حق را از باطل جدا می‌کند و او بهترین جدا کننده است.»

«ذَلِكُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَإِن يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ (غـافـر  12( = این به خاطر آن است که وقتی خداوند به یـگانگی خوانده می‌شد انکار می‌کردید ، و اگر برای او هـمـتـائی می‌پنداشتند ایمان می‌آوردید ؛ اکنون فرمان و داوری از آن خداوند بلند مرتبه و بزرگ است.»

و در حدیث از مـعـصـوم (ع) داریم که :

«فـَإذا اَنـزَلَ اَمـرُ اللهِ رَضـیـنـٰا بـقـَضـٰائـهِ و سـَلـَّمـنـٰا لأمـرهِ ، لَیسَ لـَنـٰا آَن نـَکـرهُ مـٰا اَحـَبَّ اللهُ لـَنـٰا = هنگامی که فرمان خداوند نازل می‌شود به قضای او راضی و تسلیم فرمان او هستیم ، بر ما نیست که آنچه را خداوند برای ما می‌پسندد ما آن را نپسندیم.»

فرمان از آن معشوق ازل است و تسلیم از آن بنده‌ی عاشق ، "سـعـدی" علیه الرحمه می‌فرمایـد :

«گــر دوســت بــنــده را بــکــشــد یــا بــپـرورد

  تــسـلـیـم از آن بـنـده و فـرمـان از آن دوسـت»

و شمشیر معشوق رحمت بر عاشق است و سرانجام نیکو برای او :

«زیـر شـمـشـیـر غـمــش رقـص کنان باید رفت

  کـان کـه شـد کـشـته‌ی او نیک سرانجام افتاد»

عاشق تا کشته‌ی معشوق نباشد به وصال نمی‌رسد ، و حسرت به دل می‌ماند :

«بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در

  الاّ شهـید عشق به تـیـر از کمـان دوست»          "سـعــدی"

 

مـعـنــی بـیـت :  اگر در کوی معشوق زیبا رو شمشیر بـبـارد ،  ما تسلیم هستیم زیرا که فرمان فرمان حکیمانه‌ی خداوند است .

 

2 –  (آیـیـن = راه و روش ، مـذهب)

(تـقـویٰ  = پـارسایی ، پرهیزکاری)

این بیت خطاب به شیخ و واعـظ است و بهتر بود بعد از بیت سوم قرار می‌گرفت ، به شیخ زاهد می‌گوید بخت ما در نظر شما گـمـراه است ، شما راه را مسجد می‌دانید ، و ما خراباتی هستیم :

«گـر ز مـسـجـد بـه خـرابـات شدم خرده مگیر

  مـجـلـس وعـظ دراز است و زمان خواهد شد»

آل مـجـتـبـی : به نـظـر من در اینجا منظور از "بخت" ؛ تقدیر و سرنوشت است ، و از اندیشه جـبـری "حـافـــظ" سرچشمه می‌گیرد ، می‌گوید : چاره‌ای نداریم (مجبوریم) سرنوشت ما از اول اینگونه رقم خورده است که در نظر زاهدان گمراه باشیم و از زهـد ریایی دور:

«حــافــظ مــکـن مـلـامـت رنـدان کـه در ازل

  مـا را خــدا ز زهـــد ریـــا بـــی‌نـــیــاز کــرد»

یا جای دیگر می‌فرماید :

«در خـرابــات طـریــقــت مــا بــه هــم مـنـزل شـویـم

  کــایــن چــنـیـن رفـتـه‌سـت در عـهـد ازل تـقـدیـر مـا»

در ضمن طنـز باریک همراه با طعنه دارد : می‌گوید : ما آیین پارسایی را خوب می‌دانیم ولی شما را در گمراهی می‌بینیم.

اسـتـاد : این برداشت هم پذیرفتنی است.

 

مـعـنــی بـیـت :  ما نیز مانند شما راه و رسم پرهیزکاری را می‌دانیم ولی چاره‌ای نـداریم بخت گمراه ما را به گمراهی می‌کشانـد.

 

3 –  شیـخ و واعـظ اهل شریعت‌اند و حـافــظ اهل معرفت و حقیقت است ، رنـد و خراباتی است و از اهل شریعت و طریقت که به ظاهر دین و تظاهر به دینداری دست یازیده‌اند و ریاکاری پیشه دارند بـیــزاراست.

(کـمـتـر شناسیم = مجازاً یعنی : اصلاً نمی‌شناسیم ، به رسمیت نمی‌شناسیم ، برای آنها و پند و اندرزها و عقایدشان اعتباری قایل نیستیم)

(قـصـّه = شرح حال ، در اینجا حرفـهـا و گفته‌های شیخ و واعظ)

(قصّه کوتاه = قصه کوتاه کن ، مجازاً یعنی حرف نزن)

 

مـعـنــی بـیـت :  ما با شیخ و واعـظ آشنایی نداریم و اعتباری برایشان قایل نیستیم ، یا جام شراب به ما بـده یا از مقوله‌ی شیخ و واعظ اصلاً حرف نـزن.

 

4 –  (رنــد = لا اُبالی و بی قیـد ، آن کس که باطنش پاک و سالم باشد و ظـاهـر خود را در ملامت دارد. در باره رند در غزل قبل توضیح کامل داده‌ایم)

(موسم گل = فصل بهار)  اهل شادخواری و مستی ، در فصل بهار تـوبـه کردن از مستی و شراب نوشی را درست نمی‌دانند :

«یــا رب بـه وقـت گـل گـنـه بـنـده عـفـو کـن

  ویــن مـاجـرا بـه سـرو لـب جـویـبـار بـخـش»

گویند : عدّه‌ای از مطربان نـزد مرحوم "آیت الله حبیب خراسانی" خراسانی رفته و گفتند آمده‌ایم که پیش شما از مطربی تـوبـه کنیم ، ایشان به مطربان گفتند برویـد به کارتان ادامه دهید و سه ماه دیگر بیایید ، سه ماه بعد که می‌روند سؤال می‌کنند که چرا سه ماه پیش ما را از تـوبـه کردن منع کردید ، "آیت الله حبیب خراسانی" گفتند که آن موقع  بهار بود و بهار فصل تـوبـه کردن نیست.

(استـَغـْفـِرُالله = از خدا آمرزش می‌طلبم) در ادبیـات فارسی "اسنتغفرالله" علاوه بر طلب آمرزش به چند منظور دیگر هم به کار برده می‌شود :

الف ) : برای نـفی و انـکـار

 ب ) :  برای بـیـان خشم

 ج ) : در مقام تعجب و به جای "الله اکبـر"

 د ) : در مقام تـعـویـذ به جای "اَعـوذ بالله"

و در اینجا در مقام نفی و انکار به کار رفته است.

در نسخه "خـانـلــری" و "هــنـــد" اینگونه ضبط شده است :

«مـن رنــد و عـاشـــق وآن گــاه تــوبــه ‌؟

  اســتــغــفــِــرُ‌‌‌ الله ، اســتــغــفــِــرُ‌‌‌ الله »

در این صورت " اســتــغــفــِــرُ‌‌‌ الله " که دوبار آمده برای تأکید بر انکار تـوبـه است.

 

مـعـنــی بـیـت :  من که رنـد و عاشق هستم در فصل بهار تـوبـه کنم ؟ هرگز چنین کاری نمی‌کنم.

 

5 –  (مـهـر = ایهام دارد : الف : محبت ، دوستی  ب : خورشید ، استعاره از چهره معشوق)

(عـکـس = به چند معنا به کار می‌رود : 1- تافتـن ، تابیدن  2- پرتـو ، اشعه 3-  سایه  4- تصویر 5- انعکاس تصویر در آب و آیـنـه)

«ســایــه قــد تــو بــر قــالــبــم ای عــیـسـی دم

  عـکـس روحـیست که بر عظم رمیم افتاده ست»

(آیینه رویـا = آینه روی + الف ندا ، کسی که چهره‌ای مانند آیـنـه دارد) ایهام ظریفی هم به جنس آینه دارد ، در قدیم آینه را با صیقل دادن فلزاتی مانند : آهن ، فولاد ، مس و روی می‌ساخته‌اند.

"آه" و "آیـنـه" از کلمات متقابل در ادبیات است ، مثل : "سنگ" و "سبـو" یا "سنگ" و "شیشه" و......

«تــو گــل بـه جـهـان فـشـانـی و مـا

  ســنــگــش ز ســبـو دریــــغ داریـم»        "عــرفـی"

 

«دیــگـر شـکـسـتــه بـود دل و در مـیـان مـا

  صـحـبـت بـجـز حـکـایـت سنگ و سبو نبود»          "شـهـریـار"

 

«آخـر از وهـم دو رنــگـی قــدر خـود نـشـنـاخـتـــم

  شـیـشـه‌هـا بـر سـنـگ زد فـطـرت ز سودای پری»          "بـــیــــدل"

 

"آه" که مرطوب است وقتی به آینه فلزی برسد ، آینه زنگار گرفته و کـدر می‌شود :

«تا چه کند با رخ تـو دود دل من

  آیـنـه دانی که تـاب آه نــــدارد»

 

«دل مـــن آیـــنـــهٔ صــورت او بــود و ز غــم

  آه مــی‌کــردم و آن آیــنــه زنــگــار گــرفـت»         "اوحــــدی"

 

ایـمـان زارع :  "آه..." به معنای : حسرت و افسوس است و گاه در مقام نفرین می‌آید .

استـاد : درست است ، ولی عاشق هیچـگاه معشوقش را نفرین نمی‌کند ، آه کشیدن عاشق از سر ناچاری است ، اینجا هم می‌خواهـد بـگـویـد : دل تـو سخت است و من چاره‌ای ندارم جز رنج کشیدن ، آه از سر دلتنگی هم هست ، البته در مقام نفرین اینـطور می‌توان تـوجـیـه کرد که : عاشق معمولاً عکس خودش را در چشم معشوق می‌بیند و چشم دل چهره است و خود عاشق در دل (میان) چشم و چهره‌ی معشوق قرار دارد ، در این صورت هم باز به معنای نفرین نیست به معنای : وای ؛ "از سنگدلی تـو وای بر من" .

 

مـعـنــی بـیـت :  محبّت تـو (چهره‌ی همچون خورشید تـو) فـروغـی بـر مـا نـتـابـانـد ، ای آیـیـنـه چهره ؛ آه از دل تـو [که تاقت آه نـدارد]. ( آه از دل سنگ تـو که به ما محبت ندارد)

 

6 –  (صـبـر = شکیبایی ، صبر نام گیاهی است که شیرابه‌ی آن بسیار تلخ است)

صـبــر ؛ گیاهی است از تیره‌ی سوسنی‌ها دارای برگ ضخیم و دراز که رنگ آن سبز متمایل به قرمـز است (همان گیاه آلـُـوِرا) نام دیگرش "آلـوئـس" یا "آلـُوي" است ، به آن "شب‌یار" هم گفته‌اند ، ‌شیرابه‌ی آن را می‌جوشانند تا ماده‌ای زرد تا جگری رنگ به دست آید (نوع زردش بهتر است) برای پـوست بسیار مفیـد است.

گـیـاه "صبر زرد" هم بسیار تلخ است.

"سـعــدی" می‌فرمـایـد :

«شـکر خوش است ولیـکن حلاوتش تـو نـدانی

  من این معامله دانـم که طـعـم صـبـر چشیدم»

 

"هـاتـف" می‌گوید :

«راغــب کـــالای مــن مــشــتــریــان بــس ولــی

  حــنــظــل و صـبـرم دهـد قـیـمـت قـنـد و شـکـر»

"حـنـظـل" میوه‌ای شبیه هندوانه دارد که کوچک و بسیار تلخ است ، به آن "هـنـدوانـه ابـوجـهـل" هم می‌گویـنـد . در "شــاهـنـامـه" ،  "کـبــَست" آورده است :

«بــه شـاخی هـمـی یـازی امـروز دسـت

  کـه بـرگـش بـُـوَد زهـر وبـارش کـبـسـت»

 

در معنای "صـبـر"در "لـغـت‌نامه دهخدا" بسیار گفته شده است که در مراجعه به آنجا مطالب جالبی به دست می‌آورید .

آیت الله "حسن زاده آملی" می‌نویسد :

صبر یعنی : حبس نفس ، خویشتن‌داری در برابر رخـدادها ، مضطرب نـبـودن ، اعتراض و شکایت نکردن ، اعضا و جوارح را در جهت غیر صحیح به کار نـبـردن.

اقسام صـبـر عبارتند از :

الف ) :  صـبـر بر طـاعـت (انجام درست و به موقع کارهای عبادی سخت است و نیاز به صبر و تحمل دارد.)

ب ) : صـبـر از معصیت (صرف نظر کردن از تمایلات سخت تر است)

ج ) : صـبـر بر مصیبت (تحمل مصیبت کردن و جـزع و فـزع نکردن هم دشوار است ، در اینجا "صـبـر" در مـقـابـل "جـزع" است.)

"صـبـر" از نظر درجات و مراحل ؛ مرحله‌ی نـهـم طریقت است که سـه گونه است :

الف ) : صبر عـوام (تـوده مردم)

ب ) : صـبـر سالکان (که در میانه‌ی راهـنـد)

ج ) : صـبـر واصـلان (در مرحله وصال هم صبر دشوار است.)

ضعف "صـبر" در آن است که در مصیبتی خود داری کنی امّـا در درون مضطرب باشی ، زاهدان ریاکار نـیـز وقتی در ظاهر زهـد می‌ورزند در دلشان اضطراب دارند .

"صـبـر" در دیـوان "حـافـــظ" اغلب دو گونه است :

الف : صـبـر عـاشـقـانـه :

«فغان کاین لولـیـان شـوخ شـیـریـن کـار شهرآشوب

  چـنـان بـردنـد صـبـر از دل کـه تـرکـان خـوان یغما را»

ب ) : صـبـر عـارفـانـه :

«هـاتـف آن روز بـه مـن مـژده ایـن دولت داد

  کـه بـدان جـور و جـفـا صـبـر و ثـبـاتم دادند»

(مـُـرّ = تـلـخ)

(اـصَّـبـرُ مـُـرٌّ = شکیبایی تلخ است)

(فـٰانٍ = فانی ، از بین رونده ، زودگـذر ، رفتنی)

(الـعـُمـرُ فـٰانٍ = عـمـر رفتنی و زودگذر است)

(یـا = ای)

(لـَیـْتَ = کاش)

(شعري = می‌فهمیدم ، می‌دانستم)

(حـتـّامَ = حـتـّی + مـا نافیه ، در اصل مـا مربوط به "اَلـقـاه" است = ما اَلقاهُ) اکثر شارحان از جمله ؛ مرحوم "قـزویـنـی" حـَتـّامَ  را یک کلمه گرفته و "تا کی" معنی کرده‌اند و بعد مجبور شده‌اند تـوجـیـه کـنـنـد که کلام را باید به تـقـدیر منفی بگیریم مانند تـوجـیـه مفسرین بر آیه شریفه 176 از سوره نساء:

 «يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاَلَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ وَهُوَ يَرِثُهَآ إِن لَّمْ يَكُن لَّهَا وَلَدٌ فَإِن كَانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ وَإِن كَانُواْ إِخْوَةً رِّجَالاً وَنِسَاء فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ أَن تَضِلُّواْ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (176) »

که مفسّران : "اَنْ تـَـضـِـلـُّوا " را "لِـئـلاّ تـَضـِـلـُّـوا" تفسیر کرده‌اند.

در صورتی که همانطور که گفتیم : حـتـّامَ = حـتـّی + مـا نافیه است ، در اصل مـا نافیه مربوط به فعل مضارع "اَلـقـٰی" است = ما اَلـْقـٰاهُ = او را نمی‌بینم.

(اَلـْقـٰاهُ  = اَلـْقـا + هُ (ضمیر متصل مفعولی) ، او را می‌بینم ، ما القاهُ = او را نمی‌بینم)

 

مـعـنــی بـیـت :  شکیبایی در هجران معشوق بسیار تلخ است و عـمـر زودگـذر است ، ای کاش می‌دانستم که تا کی او را نمی‌بینم .

 

7 –  (خون خوردن = کنایه از رنج بسیار کشیدن است.)

(گـاه = وقت)

(بی‌گـاه = هنگامی که زمان کاری سپری شده است)

 

مـعـنــی بـیـت :  ای حـافـــظ ؛ چرا ناله و ناشکیبایی می‌کنی ؟ اگر می‌خواهی که به وصال معشوق بـرسی باید گاه و بی‌گاه زجر بـکشی.

 

 

 

تــــــفـــــــــــــــــأل :

 

دلــم رمــیــده لــولـی‌وشـیـسـت شـورانـگـیـز

دروغ وعــده و قــتــال وضــع و رنـگ آمـیـز

فـــدای پـــیــرهــن چــاک مــاه رویــان بــاد

هـــزار جـــامـــه تــقــوا و خــرقــه پــرهــیــز

خـیـال خـال تو با خود به خاک خواهم برد

کـه تـا ز خـال تـو خـاکـم شـود عـبـیـرآمـیـز

فـرشـتـه عـشـق نـدانـد که چیست ای ساقی

بــخــواه جــام و گـلـابـی بـه خـاک آدم ریـز

پــیــالـه بـر کـفـنـم بـنـد تـا سـحـرگـه حـشـر

بــه مــی ز دل بــبـرم هـول روز رسـتـاخـیـز

فـقـیـر و خـسـتـه بـه درگـاهـت آمـدم رحمی

کـه جـز ولـای تـوام نـیست هیچ دست آویز

بـیـا کـه هـاتـف مـیـخـانـه دوش بـا مـن گفت

کـه در مـقـام رضـا بـاش و از قـضـا مـگـریـز

مـیـان عـاشـق و مـعـشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

شـاهـد :

بــازآی و دل تــنــگ مــرا مـونـس جـان بـاش          ویــن ســوخـتـه را مـحـرم اسـرار نـهـان بـاش

زان بــاده کـه در مـیـکـده عـشـق فـروشـنـد          مـا را دو سـه سـاغـر بـده و گـو رمـضـان باش

در خـرقـه چـو آتـش زدی ای عـارف سـالک            جـهـدی کـن و سـرحـلـقـه رنـدان جهان باش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 20:33  توسط فرهنگسرای مردانی  |