تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ستیغ سخن - روی بـنـما و مـرا گـو کـه ز جـان دل بـرگـیـر
وبلاگ اختصاصی فرهنگسرای نصراله مردانی - شهرداری کازرون

حـافـــظ  خـوانی

14  اسفند 1387

غزل (257)

روی بـنـما و مـرا گـو کـه ز جـان دل بـرگـیـر

پـیش شمع آتـش پـروانه،به جان گو در گیر

در لب تـشـنـه‌ی مـا بـیـن و مـدار آب دریــغ

بر سر کُشته‌ی خویش آی و ز خاکش برگیر

تـرک درویـش مگیـر، ار نـبُـوَد سـیـم و زرش

در غمت سیم شماراشک و رخش را زر گیر

چنگ بـنْـواز و بساز، ار نـبُـوَد عود چه باک ؟!

آتشم عشق و دلم عود و تـنـم مِـجـمـَر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و بـرقص

ور نِه با گوشه رو و خرقه‌ی ما در سر گیر

صوف بر کش ز سر و باده‌ی صافی در کش

سیم در باز و به زر سیم‌بری در بر گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن ، روی زمین لشکر گیر

میل رفتن مکن ای دوست ! دمی با ما باش

بر لب جوی ، طرب جوی و به کف ساغر گیر

رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم

گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تــر گیـر

حـافــظ !  آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و ترک سر مِنـبـر گیـر

 

روخوانی : احـــد  رئیسی

شرح : استاد دهقانیان‌فرد

 

  1. (از جان دل برگرفتن = دست از جان شستن ، جان را فدا کردن    -    درگرفتن = اثر کردن) "را" در "مراگو" حرف اضافه به جای "به" آمده‌است . "شمع" استعاره از چهره‌ی معشوق است ، "آتش پروانه" اضافه تشبیهی است . معنی بیت : چهره‌ات را به من نشان بده و بمن فرمان بده تا جانم را نثارت کنم ، وبگو در برابر رخسار درخشانت، مثل پروانه که خود را به شمع می‌زند آتش عشق به جانم بیافتد و جانم را بسوزاند . (حاضرم در ازای دیدن روی تو جان بدهم)
  2. (آب = استعاره از بوسه ، استعاره از لب معشوق) تشنه‌ی بوسه از لب معشوق است و بوسه نشانه‌ی . "کشته" کسی است که جانش را در راه عشق داده است جای دیگر دارد که : «کشته‌ی غمزه‌ی تو شد حافظ ناشنیده پند  /  تیغ سزاست هر که را درک سخن نمی‌کند» . معنی بیت : به لب تشنه‌ی بوسه من نگاه کن و با و یک بوسه سیراب کن و بر سر شهید تشنه لب خود بیا و او را از خاک بلند کن و سرش را بر دامن بگیر (تمنای وصال دارد)
  3. (درویش = نـدار ، فقیر و نیازمند    -    سیم = نقره    -    زر = طلا) روی زرد و گریه‌ی پیوسته ، نشانه‌ی عاشق است . معنی بیت : عاشق تنگدست خود را به خاطر نداشتن ثروت و دارایی رها مکن ، بیا و اشکی را که در غم فراق تو می‌ریزد نقره فرض کن و روی زردی که در هجران تو دارد را طلا به حساب بیاور (عشق از همه‌ی دارایی های جهان ارزشمندتر است)  
  4. (بساز = کوک کن    -    عود = ایهام دارد : 1- از سازهای زهی است که در دوران اسلامی پدید آمده  2- نوعی چوب است که وقتی می‌سوزد بوی خوش از آن برمی‌خیزد    -    مِجمَر = آتشدان) در اینجا یک پرش ضمیر هم داریم "م" از آخر عشق به آخر آتش پریده‌است . معنی بیت : چنگ را کوک کن و بـنـواز ، اگر برای خوشبو ساختن مجلس عود نداری اشکالی ندارد ، دلم را عود ، تنم را آتشدان و عشقم را آتش تصوّر کن ( دلم را با آتش عشق بسوزان تا بوی خوش عشق از آن بر خیزد)
  5. (سماع = حالت وجد در مشایخ و عرفا ، رقص و پایکوبی و دست افشانی که صوفیان با آداب و تشریفات خاص منفرداً یا به صورت جمعی انجام می‌دهند    -    خرقه از سر انداختن = بخشیدن جامه ، از خود بیرون آمدن ، مجرد گشتن ، از هستی تهی شدن    -    خرقه بر سر کشیدن = اقرار و اعتراف به گناه ، خجالت کشیدن ، اعتراف به نا اهلی و ناتوانی در پیمودن راه عشق) "سماع" از مراسم صوفیان است که در خانقاه انجام می‌شود در این مراسم کسی یا کسانی دایره (دف) می‌زنند و اشعار عرفانی می‌خوانند و بقیه هوهو می‌کنند و مطابق آهنگ سر و گردن می‌جنبانند تا اینکه به وجد آیند ، سپس یکی به وسط آمده و همراه با آهنگی که دف نوازان می‌نوازند با حرکات خاصی چرخ می‌زند و می‌رقصد و هنگامی که به شور و سرور رسید خرقه را از تن به در آورده و پرت می‌کند ، صوفیان آن را پاره پاره کرده و هر کس تکّه‌ای بر می‌دارد (از جمع آوری همین تکّه هاست که خرقه‌ی چهل تکّه برای خود درست می‌کنند) . در "فرهنگ اشعار حافظ" در باره "سماع" آمده‌است که : «سماع به محبت و عاطفه قوّت می‌بخشد ، دل را نرم و احساسات را لطیف می‌کند ، به تخیلات شهپری می‌دهد که تا عالم لامکان و حضرت لا یموت اوج می‌گیرد و ذهن ، اندک اندک کلمات و عبارات و اصوات و نغمه ها را فراموش می‌کند و از عالم اجسام به عالم ارواح می‌رود و در عالم معنی به سیر می‌پردازد ، به عبارت دیگر ، هستی و تعیُّن و تـفـرُّد صوفی نابود می‌شود و فارغ از قید مکان در دریای بیکران وجود و ابدیت غرق و در ذات حق تعالیٰ فانی می‌شود . بنا بر این سماع آتش‌زنه و افروزینه‌ای است که صوفی مستعد را می‌سوزاند و منجذب و فانی می‌کند و حضورقلب و رازنیوشی به او می‌دهد که نغمه‌ی حق را از هر ذرّه‌ای بلند می‌یابد و آواز چنگ و نوای بلبل و بانگ مؤذّن و خروش آبشار ، همه و همه ، او را به سوی خدا می‌خواند و به یاد خدا می‌اندازد و دلش را آرامش و اطمینان می‌بخشد» . معنی بیت : به سماع بپرداز و به وجد آی و خرقه از سر به در آر و پایکوبی کن و اگر مرد این کار نیستی برو گوشه‌ای بنشین و به گناه خود اعتراف کن ، (خرقه مرا روی سرت بیانداز تا همه بدانند که تو اهل وجد و سماع نیستی .)  
  6.  (صوف = پشم ، مجازاً به معنی خرقه پشمین    -    باده = شراب    -    صافی = زلال    -    درکش = بنوش    -    درباز = نثار کن ، عطا کن    -    به = با ، به وسیله‌ی    -    سیم‌بر = سپید اندام ، بلورین بدن ، استعاره از معشوق زیباروست) "صوف برکش ز سر" در اینجا یعنی دست از صوفی‌گری بردار و چون ما رندان به شادخواری و نوشیدن شراب بپرداز . معنی بیت : از ریاکاری دست بکش و شراب زلال بنوش و با خرج کردن پول زیبا رویی را در آغوش بگیر .  
  7. دوست در اینجا همان معشوق ازل (خداوند) است . معنی بیت : از خداوند بخواه که یار و پشتیبان ما باشد که اگر او یار ما باشد هر دو جهان هم که دشمن باشند در برابر خداوند هیچند ، به بخت بگو تا از ما روی‌گردان نشود که اگر بخت یار باشد و سراسر زمین لشکر دشمن ، باکی نیست .
  8. بین "جوی" به معنی جویبار و "جوی" دوم فعل امر یعنی جستجو کن ، "جناس تام" رعایت شده . معنی بیت : ای دوست ! میل رفتن نکن و لحظه‌ای در کنار ما بمان و بر لب جویبار شادی طلب کن و شراب بنوش . 
  9. (رفته‌گیر = رفته تصوّر کن) در این بیت "لفّ و نشر" وجود دارد . معنی بیت : تصوّر کن یار از کنار من رفته و دلم آتش گرفته و از آتش درونم لبم خشک شده ، خون دل از چشمم جاری است و به همین جهت چهره‌ام زرد شده و دامنم از اشک خیس است .
  10. (واعظ = منبری ، پند دهنده)  از دیدگاه حافظ ، "واعظ" هم مثل صوفی ریاکار است : «واعظان کاین جلوه در محراب و منیر می‌کنند  /  چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند» در اینجا مجلس بزم در تقابل مجلس وعظ قرار دارد همانگونه که مسجد در برابر خرابات . "را" در "واعظ را" حرف اضافه و به معنی "به" است . معنی بیت : ای حافظ ! مجلس شادی و شادخواری آماده و آراسته کن و به واعظ بگو مجلس بی‌ریای مرا ببین و منبر ریاکاری را رها کن .

 

 

    • آل مجتبی : در بیت اول ، به قول استاد دهقانیان‌فرد اکثر شارحان به راحتی "پروانه" را نادیده گرفته‌اند ، استاد گفتند که "آتش پروانه" اضافه تشبیهی است . نظر بنده این است که : "آتش پروانه" اضافه تخصیصی است و استعاره از "عشق" است ، "آتش پروانه" یعنی "آتش مخصوص پروانه" همان آتشی که پروانه را  می‌سوزاند ، یعنی شعله‌ی شمع ، یعنی آتش عشق به شمع ، و در اینجا آتش چهره‌ی چون شمع معشوق است ، حافظ می‌خواهد بگوید : " چهره‌ی درخشانت را به من نشان بده و فرمان بده تا جان فدایش کنم ، و در مصرع دوم این فرمان را به زیبایی توجیه کرده ؛ یعنی نیازی به فرمان دادن لفظی نیست بلکه چهره‌ات که نمایان کنی همانند شمع که جان پروانه را به آتش می‌کشد جانم را با آتش عشق شعله‌ور می‌سازد.
    • آل مجتبی : دربیت 8 ، "دم" علاوه بر زمان معنی "آن" حالت سرخوشی ، روحیه درویشی ، وجد و سرور درونی را هم در خود دارد . " لحظه‌ای با حال خوش در کنار ما بمان."

 

ادامه داستان "خسرو شیرین"

 

تفأل :

 

گفتم : غم تو دارم ، گفتا : غمت سرآید

گفتم : که ماه من شو ، گفتا : اگر برآید

. . . . . . .

. . . . . . .

. . . . . . .

. . . . . . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:57  توسط فرهنگسرای مردانی  |