تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ستیغ سخن - غزل 270 و 271
وبلاگ اختصاصی فرهنگسرای نصراله مردانی - شهرداری کازرون

حــافــــظ خــوانـی

چهارشنبه  30  اردیبهشت

 

غزل (270)

درد عـشـقی کـشیـده‌ام که مـپــرس

زهـر هـجـری چـشیـده‌ام که مـپــرس

گـشـتــه‌ام در جـهــان و آخـــــر کــــار

دلـبــری بــرگـُــزیــــــده‌ام که مـپــرس

آنـچـُنــان در هـــــــــــوای خـاک درش

مـی‌رود آب دیـــــــــــده‌ام که مـپــرس

مـن بـه گـوش خـود از دهـانـش دوش

سـخـنــــانی شـنـیــده‌ام که مـپــرس

سوی من لب چه می‌گـَزی که مگوی

لـب لـعــلـی گـَـزیـــــده‌ام که مـپــرس

بـی تــو در کـلـبــه‌ی گـدایـی خـویـش

رنـج‌هـایـی کــشـیـــده‌ام که مـپــرس

همچـو حـافــظ غریب در ره عـشــق

بـه مـقــامی رسـیــده‌ام کـه مـپــرس

 

روخوانی : فاطمه آفریدون

شــرح : کاظم دهقانیان‌فرد

 

1.   (درد = در عرفان ؛ حالتی را گویند که از محبوب ظاهر و هویدا شود و محبّ صادق تاب تحمّل آن را ندارد  -    کشیدن = تحمّل کردن ، تاب آوردن    -    که مپرس = قابل بیان نیست ، نمی‌شود توصیف کرد    -    هجر = دوری ، فراق    -    زهرهجر = اضافه تشبیهی) "که مپرس" در اصل "نپرس که نمی‌توانم بیان کنم" بوده یعنی پاسخ ، گفتنی نیست ، کازرونی ها می‌گویند : « که نگو » یا «که نگو و نپرس» . در مصرع دوم می‌گوید که آن درد ، درد دوری از محبوب است . معنی بیت : از عشق محبوب گرفتار دردی شده و تحمّل کرده‌ام که قابل توصیف نیست . درد هجران از دلدار ، که من به آن گرفتار شده‌ام آن قدر تلخ است که گفتنی نیست .

2.   (گشتن = گردیدن ، سیر و سیاحت کردن) . معنی بیت : در تمام جهان سیر و سیاحت کرده‌ام و نهایتآً دلبری انتخاب کرده‌ام که [از نظر زیبایی و خصلت هایش] قابل توصیف نمی‌باشد .  

3.   (هوا = میل و آرزو    -    درش = درگاهش    -    آب دیده = اشک) در این بیت بین "هوا" ، "خاک" و "آب" که سه عنصر از عناصر اربعه می‌باشد ، ایهام تناسب بر قرار است . ضمیر "ش" برمی‌گردد به "دلبر" در بیت قبل . معنی بیت : در آرزوی رسیدن به درگاه آن دلبر آنچنان اشک می‌ریزم که گفتنی نیست .

4.    "سخن"ی که قابل بیان نیست "سرّ " است ، اصطلاحاً می‌گوییم ؛ "رازمگو" یا "سرّمگو" . که اگر گفته و هویدا شود سزایش بر دار رفتن است : «گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند  /  جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد» . معنی بیت : من با گوش خود از دهان او اسراری را شنیده‌ام که قابل گفتن نیست ( اجازه گفتن ندارم ) . مولوی گوید : ( هر که را اسرار حق آموختند  /  مُهر کردند و دهانش دوختند.)  

5.   (لب گزیدن = از گفتن نهی کردن ، اشاره به سکوت    -    لب لعل = اضافه تشبیهی) "گزیدن" در مصرع دوم به معنی بوسیدن آمده است . "بوسه" نماد و نشانه‌ی وصال است . معنی بیت : چرا با اشاره به من می‌گویی که خاموش باشم و سخن نگویم ، آخر من لب لعل فامی را بوسیده‌ام که لذّت آن بوسه قابل توصیف نمی‌باشد  

6.   (رنج = سختی ، ریاضت ) "کلبه‌ی گدایی" همان "دیرمغان" است محل راز و نیاز رند و سالک عاشق . از این بیت و حتی بیت قبل مفهوم کاملاً عرفانی است در این بیت مخاطب محبوب و معشوق است . معنی بیت : ای محبوب ! دور از تو در گوشه‌ی دیر مغان سختی ها و ریاضت هایی را تحمل کرده‌ام که قابل توصیف نیست .

7.   (مقام = رتبه ، جایگاه ، در اینجا مقام معنوی است) "غریب" قید است . اغلب شارحان تا کنون پیر و مراد حافظ را نام نبرده‌اند و بعضی گفته‌اند : پیر و مراد نداشته ، در این بیت تایید می‌کند که پیر و مرشدی نداشته و خود با ریاضت به این مقام معنوی دست یافته . "همچو حافظ" یعنی حافظ اینگونه است . معنی بیت : من تنها و بدون پیر و مرشد در راه عشق به این مقام رسیده‌ام به گونه‌ای که گفتنی نیست .  

 

·        ایمان زارع : ببخشید استاد ! شاید یک معنی دیگر بیت سوم : «آنچنان در هوای خاک درش  /  می‌رود آب دیده‌ام که مپرس» این باشد که : من روزگاری با آب چشمم و با مژگانم درگاه معشوق را آب و جارو می‌کردم و اکنون به یاد آن روزها گریه می‌کنم .

·        استاد : شما "هوا" را "یاد" معنی کرده‌اید ؟ ما سه معنی بیشتر برای "هوا" ندیده‌ایم : 1- خود هوا ، باد  2-  آرزو ، میل 3-  هوس ، هوای نفس .

·        محبوبه لطیفیان : آقای زارع درست می‌گویند چون با آب پاشی خاک حفظ می‌شود .

·        استاد : این نظر شماست . 

·        آل مجتبی : "گشتن" در بیت دوم به معنی جستجو کردن است .

·        استاد : درسته چون مسئله‌ی انتخاب و برگزیدن در کار است .

·        آل مجتبی : "کلبه گدایی" به معنی "دیر مغان" نیست به معنی "گوشه‌ی فقر" و "گوشه‌ی تنهایی" است : "بی تو در کلبه‌ی نیازمندی خود سختی هایی را متحمّل شده‌ام که اندازه ندارد ."

·        خانم ایمانی : خیلی ها بدون پیر و مرشد می‌توانند می‌توانند به جاهای والایی از معرفت و مقامات بلند عرفانی برسند ، شاید حافظ هم یکی از آنهاست .

·        آل مجتبی : آخر حافظ خود بارها و بارها سفارش می‌کند که : «طی این مرحله بی همرهی خضر مکن» یا می‌گوید :«به می سجّاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید  /  که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها» . اگر پیر و مراد ندارد پس چرا می‌گوید : «دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما » یا «روی سوی خانه‌ی خمار دارد پیر ما» یا «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت» یا «پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد» و . . . بله در طریقت و را عشق و عرفان ، امکان دارد کسی بدون پیر و مراد به جایی برسد ، در داستانها و روایت های عرفانی نمونه های بسیاری ذکر شده ، امّا حافظ ؟!  نه ... "رطب خورده منع رطب کی کند ؟!!!‌" شاید نخواسته مرادش را مشخص کند یا مراد از او خواسته به کسی نگوید ، مرید و مرادی شان مخفی و پنهانی بوده و . . .

·        آقای سیاح پور : در همدان گروهی هستند که "الحق" یا "اهل حق" نامیده می‌شوند ، اینان بدون پیر و مراد و به قول خودشان با مرشد درونی راه سلوک را طی می‌کنند ، مراتب و مرحله هایی هم دارند که از "مجازی" شروع شده به "شیخیت" و "قطب" و "قطب الاقطاب" می‌رسند .

 

 

غزل (271)

دارم از زلـف سـیـاهـش گـلــه چنـــدان که مـپــرس

که چـُنـان ز و شده‌ام بی سر و سامان که مـپــرس

کـس بـه امّـیــد وفــا تــــــرک دل و دیــن مـکـُـنــــاد

کـه چُـنـانـم مـن از ایـن کرده پـشیـمان که مـپــرس

بـه یـکـی جـرعـه کـه آزار کـسـش در پـی نـیـسـت

زحـمـتــی مـی‌کـشـــم از مـردم نـادان کـه مـپــرس

زاهـد ! از مـا بـه سـلامـت بـگــذر کایـن مــی لـعــل

دل و دیـن می‌بـرد از دسـت بدانـسـان کـه مـپــرس

گـفـت و گـو هـاسـت در ایـن راه کـه جـان بـگـْــدازد

هر کسی عربده‌ای ، این که مبین ، آن که مـپــرس

پـارسـایـی و ســـلامــت هــوســـــم بــــــود ، ولی

شـیـوه‌ای مـی‌کـنـد آن نـرگـس فـتّـــان که مـپــرس

گـفـتــم از گـــوی فـلـــک صــورت حــــالـی پـرسـم

گـفـت : آن می‌کـشـم انـدر خم چوگان که مـپــرس

گـفـتـمـش : زلـف بـه خـون که شکـستی ؟ گفتـا :

حـافــظ ! این قصّـه دراز ست به قرآن که مـپــرس

 

روخوانی : شـهـرام مــدبـری

شـــــرح : کاظم دهقانیان‌فرد

 

1.   (زو = مخفف "از او") "زلف" قسمتی از موی سر از دو طرف بر چهره ریخته می‌شود . "طـرّه" موی جلوی سر ، و "گیسو" به موی پشت سر گفته می‌شود ، اما هر یک از این اسمها گاه به جای هم به کار برده می‌شوند و گاه هر کدام از آنها به تمام موی سر اطلاق می‌شود . "زلف" با آنکه "حجاب" است و مانع وصال ، وسیله‌ی اتّصال نیز هست . البته "زلف" حجابی از طرف معشوق است ، گاه عاشق خودش "حجاب" است : «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» ، گاه معشوق زمینی حجاب است و گاهی "حجاب" علم است و . . .  "زلف" می‌تواند "کثرت" هم باشد . "سیاه" هم همان کفر است : «کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل  /  در پی‌اش مشعلی از چهره بر افروخته بود» تناسب زیبایی هم بین "زلف" و "بی سر و سامانی" است . زلف پریشان می‌شود و بی سر و سامان یعنی سرگشته و پریشان . معنی بیت : آن قدر از زلف سیاه معشوق گله دارم که حدّ و اندازه ندارد ، زیرا که آنچنان از بابت زلف دلبر سرگشته و پریشان شده‌ام که قابل توصیف نیست .

2.   (وفا = بر سر عهد و پیمان بودن    -    مـکناد = فعل دعایی منفی است) هرگاه قبل از "د" در بن مضارع افعالی که به "دال" ختم می‌شوند الفی افزوده شود ، فعل دعایی می‌شود مثل : " کند + ا = کناد" یا "بـد + ا = باد " . در قدیم فعل "بـَـد" به معنی باشد در زبان فارسی بوده ، فردوسی گوید : «بگفتا که شاها انوشه بـَـدی» . که به غلط "بـُـد"  خوانده می‌شود . معنی بیت : خدا نکند که کسی به این امید که دلبر بر سر عهد و پیمانش می‌ماند دل و دینش را ببازد که من چنین کردم و از این کارم آنقدر پشیمانم که نهایت ندارد .

3.   (یک جرعه = یک آشام) "حافظ" هم مثل ما میل به گناه دارد جناب خرمشاهی مقاله‌ای در باره "حافظ و میل به گناه" دارد که جالب است . انسانها گناه می‌کنند ، در حدیثی قدسی داریم که خداوند فرمود : [نقل به مضمون] «اگر شما گناه نمی‌کردید خلق دیگری می‌آفریدم تا گناه کنند و آنها را ببخشایم .» بعضی افراد هم که گناه نمی‌کنند ختماً از روی تقوا و اخلاص نیست بلکه به خاطر حفظ موقعیت های اجتماعی و یا مردم فریبی و ریا گناه نمی‌کنند . "حافظ" تکلّف و ریا نمی‌ورزد و به بعضی از گناهان خود اقرار می‌کند و مردم آزاری را زشت‌تر و بدتر از بعضی گناهان می‌داند . "جرعه" به قول کازرونی ها : "قُلُپ" یا "گُلُپ" ، "جرعه" نوعی ظرف شراب هم گفته‌اند مانند : ساغر و صراحی . در عرفان ، به "اسرار مقامات که از سالک پوشیده ماند" و همچنین "مقام سیر الی الله " را گویند . "سیر" دوگونه است : یکی "سیر در آفاق " که سالک با دیدن پدیده ها متوجه مبدأ و صانع پدیده می‌گردد . سعدی گوید : «تو به سیمای شخص می‌نگری  /  ما در آثار صُنع حیرانیم  -  تنگ چشمان نظر به میوه کنند  / ما تماشا کنان بستانیم» و دیگری "سیر در انفس" که سالک با توجه به درون و حضور قلب معشوق را درک و به سوی او سیر می‌کند . "جنید" گوید : "به خدا رسیدن دو قدم است ؛ قدم اول را بر روی خود بگذار ، قدم دوم به خدا رسیده‌ای" . خانم "امیلی نیکلسون" در یکی از شعرهایش می‌گوید : « من کسی نیستم . تو کی هستی ؟ = I am no body. Who are you ? /  اگر تو هم مثل من کسی نیستی . پس ما دوتا هستیم . =  if you are no body like me . then we are two .   /  این را به کسی نگو = don,t  tell it to eny one.  /  وقتی کسی هستی ، هیچ کس نیستی . = when you are som body , you are no body .  / وقتی کسی نیستی ، همه کسی هستی = when you are no body , you are every body .» . همان که "حسین بن منصور حلاّج " گفت : "وقتی منصور هست او نیست ، وقتی او هست منصور نیست "  .  معنی بیت : به خاطر نوشیدن شراب که زحمت و آزاری برای کسی به دنبالش نیست از دست مردم نادان زحمت ها و سختی های بی حد و اندازه‌ای می‌کشم ( یعنی به خاطر نوشیدن یک جرعه شراب نسبت فسق به من می‌دهند ) .   

4.   (می لعل = شراب سرخ ) جای دیگر گفته : «زاهد از کوچه‌ی رندان به سلامت بگذر /  تا خرابت نکند صحبت بدنامی چـنـد» . "می لعل" در اینجا به احتمال زیاد شراب نیست . شراب عقل را می‌برد ، شاید دین را هم ببرد ، امّا دل را نمی‌برد ، عاشق نمی‌کند ، شاید منظور "لب لعل" باشد که بوسه هم دین را می‌برد هم مست می‌کند و دل را می‌برد . معنی بیت : ای پارسا ! از ما دور شو تا آسیب و بدنامی ما به تو نرسد . زیرا که این شراب سرخ‌فام طوری دین و دلت را می‌رباید که گفتنی نیست .  

5.   (گفت‌و‌گو = بحث ، جدل    -    راه = راه عشق و رندی) . مثل همیشه از نصیحت ها و بکن و نکن ها ناراحت است . معنی بیت : در مسیر عشق و رندی بحث و جدل های جانفرسایی هست . این یکی بر سرم فریاد می‌کشد که نگاه نکن ، دیگری می‌گوید سؤال نکن . ‌

6.   (هوس = آرزو ، میل و خواسته    -    شیوه کردن = کرشمه ، غمزه ، دلبری    -    نرگس = استعاره از چشم    -    فتّان = بسیار فتنه‌انگیز ، بسیار زیبا و فریبنده‌) در فرهنگ عرفانی : "هر یک از پدیده های هستی برای عارف چشمی است تا تجلّی معشوق را ببیند." پس چشم اشاره به پدیده های عالم دارد و غمزه پدیده‌ای است که زیباتر و جذاب‌تر است . عارف نمی‌تواند به تجلیات بی توجه باشد و تماشای هر پدیده‌ای او را شیدا می‌کند و متوجه معشوقش می‌کند : سعدی گوید : «گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست  /  گوشه‌ی چشمت بلای گوشه نشین است .» معنی بیت : دوست داشتم پارسایی پیش گیرم و از گزند عشق و بلاهای عاشقی به دور باشم ، ولی آن چشم زیبا چُنان غمزه‌ای می‌کند که گفتنی نیست .

7.   (گوی فلک = اضافه تشبیهی    -    گوی =توپ    -    فلک = آسمان    -    صورت حال = چگونگی روزگار ، چگونگی اوضاع    -    چوگان =چوب سرکجی که با آن گوی را به طرف دروازه‌ی حریف زنند . استعاره از قضا و قدر  و نیز مشبهٌ به زلف معشوق) "آسمان" از هفت فلک تشکیل شده ، بعضی نـُه فلک قائلند ، حافظ "گنبد نه توی" گفته است ، در "التفهیم" ص 56  آمده است . « جسمی است چون گوی گردنده اندر جای خویش و اندر میان او چیزهاست که حرکت ایشان به سرشت خویش بر خلاف حرکت فلک اوست و ما اندر میان اوییم و او را فلک نام کرده‌اند از بهر حرکت او که کرده‌است همچون حرکت باد ریه و فیلسوفان او را اثیر نام کردند .» اغلب منظور از "فلک" در شعر "آسمان" است . "گوی فلک" در اینجا منظور "زایچه" است ، "زایچه" چیزی شبیه "اسطرلاب" است که با آن جایگاه و مسیر ستارگان را معلوم می‌کنند . قدما معتقد بودند که : زایش و نازایی ، پسر یا دختر شدن فرزند ، اتفاقات طبیعی و حتی سرنوشت بشر تحت تأثیر فلک و ستارگان است . "خیام"  گوید : «ای چرخ فلک خرابی از کینه‌ی توست  /  بیدادگری شیوه‌ی دیرینه‌ی توست  -  ای خاک اگر سینه‌ی تو بشکافند  /  بس گوهر قیمتی که در سینه‌ی توست» گرچه جای دیگر مخالف این عقیده را عنوان می‌کند : «نیکی و بدی که در نهاد بشر است  /  شادی و غمی که در قضا و قدر است  -  با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل  /  چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است» حافظ در اینجا به رباعی دوم نظر دارد : معنی بیت : با خود گفتم که از سپهر همچون گوی اوضاع و احوالش را بپرسم ، پاسخم داد که : من هم آنچنان در چنبر تقدیر گرفتارم که پرسیدن ندارد .   

8.    "زلف" در این بیت همان "زلف سیاه" در بیت اول است . "زلف به خون شکستن" دو معنا دارد : 1-  زلف را برای کشتن کسی خم کردن ، عاشق کشتن شیوه‌ی معشوق است : «رسم عاشق کشی و شیوه‌ی شهر آشوبی  /  جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود» . 2- با خون کسی به زلف حالت خمیده دادن ، مثل ژل یا روغن مو های امروزی . بین "زلف" و "قصه" به خاطر دراز بودن "ایهام تناسب" بر قرار است . "قصّه" می‌تواند قصه زلف دراز معشوق باشد : «دوش در حلقه‌ی ما قصّه‌ی گیسوی تو بود  /  تا دل شب سخن از سلسله‌ی موی تو بود» و یا "قصه"ی کشتن عاشق است به دست معشوق .  معنی بیت : به معشوق گفتم به قصد کشتن چه کسی زلفت را چون شمشیر خمیده کرده‌ای ؟ گفت : ای حافظ ! داستان درازی دارد تو را به قرآن سوگند می‌دهم سؤال نکن . 

 

تــفــأل :

 

مرا مهر سیه‌چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

. . . . . . .

. . . . . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:49  توسط فرهنگسرای مردانی  |