تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ستیغ سخن - غزل 276 و 277
وبلاگ اختصاصی فرهنگسرای نصراله مردانی - شهرداری کازرون

حــافـــــظ خــوانـی

چهارشنبه  20 خرداد 88

 

غزل (276)

بـاغـبـان گـر پنج روزی صحـبـت گل بـایـدش

بر جـفای خـار هـجـران صـبـر بـلـبـل بـایـدش

ای دل ! انـدر بـنـد زلـفـش از پـریـشانی مـنـال

مـرغ زیرک چون به دام اُفـتـد تحـمّـل بـایـدش

رنـد عالـَم‌سـوز را بـا مصلحـت‌بینی چه کار ؟!

کار مُـلک ست آن که تـدبـیـر و تـأمـل بـایـدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقـت کافری ست

راهـرو ؛ گـر صـد هـنـر دارد تـوکـُّـل بـایــدش

بـا چـنـیـن زلف و رُخـش بـادا نظربازی حـرام

هر که روی یـاسـمـیـن و جـعـد سـنـبـل بـایـدش

نـازهـا زآن نـرگـس مـسـتـانـه‌اش بـایـد کـشــیـد

ایـن دل شــوریـده تـا آن جـعـد و کاکـُل بـایـدش

سـاقـیـا ! در گردش سـاغر تـعـلـُّـل تا به چند ؟!

دور چون بـا عـاشـقـان اُفـتـد تـسـلـسُـل بـایـدش

کیست حـافــظ تـا نـنوشـد بـاده بی آواز رود ؟!

عـاشق مسکـین چرا چندین تـجـمُّـل بـایـدش ؟!

 

روخـوانی :  شـهــرام مـــــدبـــری

شـــــــرح : اسـتـاد دهـقـانـیـان‌فـرد

 

1.    (پنج روز = کنایه از مدتی کوتاه    -    صحبت = هم‌نشینی    -    جـفـا = ستم    -    خارهجران = اضافه تشبیهی) "ش" در بایدش ، ضمیر متصل مفعولی و متمم است و برمی‌گردد به باغبان ، "بایدش" یعنی : او را بایسته و لازم است . "باغبان" استعاره از عاشق ، "گل" استعاره از معشوق و "بلبل" استعاره از عاشق و شاعر است . معنی بیت : اگر باغبان (عاشق) می‌خواهد چند روزی با گل (معشوق) هم‌نشین باشد ، باید همانند بلبل که پاییز و زمستان را ستم همنشینی با خار و درد دوری از گل را تحمّـل می‌کند او هم بر این فراق صبر کند تا بهار برسد و گل دوباره بیاید .   

2.    (بـنـد = دام ، تله    -    بند زلف = اضافه تشبیهی ، زلف به دام و زندان تشبیه شده    -    مرغ زیرک = استعاره از دل ، استعاره از عاشق) "پریشانی" با "زلف" تناسب دارد . عاشقی ، گرفتاری و اسارت  و عشق ، زندان است ، راه عشق پر از دام و تله و گردنه های صعب العبور است : «الا یا ایُّها الساقی اَدر کأساً و ناولها  /  که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها » بنا بر این عاشق باید تاب و تحمّـل سختی‌ها را داشته باشد . معنی بیت : ای دل ! حالا که در دام زلف محبوب افتاده‌ای ناراحت و پریشان مباش زیرا که دل آگاه به راه عشق و عشق شناس در راه عشق باید تحمل مشکلات و سختی‌ها را داشته باشد . 

3.    (عالـَم‌سوز = کسی که آتش به هر دوجهان زده است    -    مصلحت بینی = صلاح اندیشی    -    مُلک = پادشاهی ، حکومت داری    -    تـدبیر = چاره اندیشی    -    تأمـُّل = اندیشیدن ، تعقـل) در باره "رنـد" بارها توضیح داده شده ، "رند عالم سوز" به دنیا و آخرت بی اعتناست . "عقل" و "عشق" با هم مناسبتی ندارند و مصلحت بینی کار عقل است : «صلاح کار کجا و من خراب کجا  /  ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا ؟!» "چاره اندیشی" و یافتن راهکار، کار سیاست و حکومت دنیاست و کسی که پشت پا به دنیا و آخرت زده مناسبتی ندارد . حافظ سیاست و پادشاهی و نیز در بیت بعد دانش و تقوی  را برای عارف عاشق رد می‌کند . "سعدی" هم می‌گوید : «در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش  /  مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی» . معنی بیت : قـلـندر وارسته از هر دو جهان با صلاح اندیشی کاری ندارد ، چاره اندیشی و تفکر برای یافتن راهکار، کار سیاستمدار و پادشاه است نه کار رند و عاشق .    

4.    (تقوی = پرهیزگاری ، پارسایی    -    طریقت = راه سلوک    -    کافری = بی ایمانی    -    راهـرو = سالک ، عارف    -    هنر = فضیلت ، نیکویی و برتری    -    تـوکّـل = تکیه کردن و امید داشتن به الطاف و عنایات خداوند) "هـُنـر" در زمانهای گذشته به معنی امروزی آن نبـوده ، تا زمان "رضا شاه" هم به نقاشی ، خاتم کاری ، مجسمه سازی و . . . ، "صنایع مستظرفه" می‌گفتند . در شاهنامه "هنر" بیشتر به معنی "جنگاوری" و درقابوسنامه به معنی فضیلت و نیکویی به کار رفته است . "تـوکـُّـل" واگذار کردن امور به خداوند و تکیه کردن بر لطف خداوندی و آرام گرفتن دل با ذکر او در همه احوال است . "امام محمد غزالی" افراط در "توکـّل" را درست نمی‌داند و می‌گوید اسباب را هم باید فراهم کرد و آن وقت برخدا توکل نمود ، سپس نقل می‌کند که : «روزی یکی از اعراب شترش را در بیابان رها می‌کند ، پـیـامبر او را می‌بیند و می‌پرسد : شترت کو ؟ اعرابی پاسخ می‌دهد : با توکـّل به خدا در بیابان رهایش کردم . پیامبر فرمود : اول زانوی شترت را ببند و آنگاه بر خدا توکـُّل کن»  "مولوی" می‌گوید : «گفت پیغمبر به آواز بلند  /  با توکّل زانوی اشتر ببند» در اینجا "حافظ" هم هنر(یعنی تقوی و دانش) را رد نمی‌کند بلکه می‌گوید با داشتن صد هنر بازهم توکل لازم است .

5.    (یاسمین = گلی سفید رنگ    -    جـعـد = پیج و تاب ، چین وشکن    -    سنبل = استعاره از  موی معشوق) در باره‌ی "نظربازی" قبلاً توضیح داده شده فقط اینجا می‌گوییم که : "رأی" در عربی نگاه کردن و دیدن است ولی "نظر" نگاه عمیق و همراه با توجه ، دقـّت و تفکر است . در این بیت "تشبیه مضمر" و البته "تشبیه تفضیل"ی شده است زلف معشوق به سنبل و روی او به گل یاسمین تشبیه شده اما زلف و رخ محبوب از سنبل و یاسمین برترند و به همین خاطر با وجود زلف و رخ یار دیگر توجه به یاسمین و سنبل حرام است . معنی بیت : با وجود زلف و چهره‌ی زیبای محبوب که از زیبای برتر از سنبل و یاسمین است نظر و توجه به گل یاسمین و سنبل حرام است .    

6.    (نرگس = استعاره از چشم    -    مستانه = مخمور، خمار    ـ    شوریده = آشفته ، مجذوب و شـیدا    -    کاکـُل = موی جلوی پیشانی ) موی جلوی سر اگر به طرف بالا باشد آن را "کاکـُل" و اگر روی پیشانی ریخته باشد "زلف" گفته می‌شود . گفتیم که "زلف" و "مـو" علاوه بر این که حجاب و مانع وصال است دست یابی به آن یعنی وصال . "نـاز" استغنای معشوق و بی اعتنایی به نیاز عاشق است . معنی بیت : اگر این دل شیدا و عاشق بخواهد به پیچ و تاب زلف معشوق دسترسی داشته باشد باید بسیار ناز چشم مخمور اور بکشد . (برای رسیدن به وصال با ناز معشوق را به جان و دل خرید)  

7.    (تعلـّل = درنگ ، تأخیر    -    دور = ایهام دارد : 1- گردش 2- نوبت  3- از اصطلاحات فلسفی    -    تسلسل = ایهام دارد : 1- تداوم ، پیوستگی  2- از اصطلاحات فلسفی) "دور" و "تسلسل" ایهام تناسب یا "مراعات النظیر" هستند . "دور" در برهان "علت و معلول" به این معنی است که "a" علت "b" و "b" علت "c" ونهایتاً "z" علت "a" است . "دور" در مقابل "تسلسل" است و باطل زیرا علّت غایی (علت آغازین) یا علت العلل نمی تواند خود معلول باشد (واجب الوجود معلول ممکن الوجود یا ممتنع الوجود نمی‌تواند باشد) . "تسلسل" یعنی : "z" معلول "y" و "y" معلول "x" و "x" معلول "w" و نهایتاً "a" علت است و علتی نمی‌توان برای او قائل بود که خود "علت العلل" یعنی : "واجب الوجود" است . در اینجا "تسلسل" این معنی را القا می‌کند که پیوستگی گردش جام ، مقصود درست و هدف اصلی است . معنی بیت : ای ساقی تا کی در گرداندن جام شراب درنگ می‌کنی ؟ نوبت شرابخواری عاشقان که می‌شود باید پی در پی جام شراب را بگردانی .        

8.    ( تـا = درمعنای که به کار رفته    -    رود = بربط ، از سازهای زهی ضربه‌ای ، در عربی به آن عود گفته‌اند    -    چندین = این همه    -    تجـمّـل = جاه و جلال ، زیاده خواهی ) "دکتر انوری" می‌گوید حافظ در مصرع دوم به طنز و کنایه جواب خودش را داده که دایم به همراه  ساز و آواز شراب نوشیده ‌است : «ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی  /  عیش بی یار مهنـّا نشود یار کجاست ؟» ، «سحرگاهان که مخمور شبانه  /  گرفتم باده با چنگ و چغانه» بعضی نیز گفته‌اند که حافظ که عاشق است به بیشترین چیزی که نیاز دارد شراب و آوای رود است . معنی بیت : مگر حافظ کیست که برای نوشیدن شراب تمنای آوای رود داشته باشد ؟ عاشق بیچاره‌ی تنگدستی مثل من این همه تجملات و جاه و جلال نمی‌خواهد .    

 

·        مهندس مرادی : ببخشید استاد در باره‌ی نظر بازی که توضیح داده‌اید بنده نبوده‌ام ، اگر امکان دارد توضیح بدهید .

·        اسـتـاد :  از "علم نظر" دو منظور مستفاد می‌شود : 1- اندیشه و نظریه پردازی  2- تماشای زیبا رویان  3-  یک "نظر" هم به معنی زیبا شناسی است .   

·        احد رئیسی : آواز رود تداعی آواز و صدای روخانه هم می‌کند یعنی : حافظ باید که در کنار جویبار شراب بنوشد . و در مصرع دوم با طنز به خودش می‌گوید که چرا اینقدر تجمل‌گرا هستی ؟! 

·        استاد : این معنا را هم می‌توان گرفت .

·        آل مجتبی : اجازه هست من توضیح بیشتری در باره "نظربازی" بدهم ؟!  "نظربازی" در ظاهر همان "چشم چرانی" خودمان است ، بعضی با دیدن چهره‌ی زیبا لذت می‌برند ، عده‌ای هم "صورت پسند" یا "صورت پرست" می‌گویند . امّا عارف عاشق و رنـد عاشق با تماشای چهره‌ی زیبا  و هر نوع زیبایی دیگر تجلـّی جمال جمیل مطلق را می‌بیند و لذتی روحانی و عرفانی به او دست می‌دهد و به وجـد می‌آید ، این است که نظر نیز شیوه های مختلف دارد : «به شیوه‌ی نظر از نادران دوران باش» و "نظر بازی" از این دیدگاه نوعی مهرورزی با معشوق ازل است .

·        اسـتـاد : "نظر" ، گاهی منظور توجه و نگاه پیر و عارف کامل است که با نگاه بر دل مرید سالک گره از دل او باز می‌کند و شک و تردید را از دل سالک بر می‌دارد و قبض را از دل سالک می‌زداید و او را به وجد می‌آورد و مشکل او را حل می‌کند : «مشکل خویش بـر پـیـر مغان بردم دوش  /  کو به تأیید نظر حلّ معمّا می‌کرد» در بیت بعد می‌گوید : «دیدمش خرّم و خندان قـدح باده به دست  /  و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد»     

 

 

غزل (277)

فـکـر بـلـبـل هـمه آن سـت کـه گل شــد یـــارش

گل در اندیـشـه که چون عـشـوه کـنـد در کارش

دلـربایی هـمه آن نیـسـت که عـاشـــق بـکـُشـنــد

خـواجـه آن سـت کـه بـاشــد غــم خـدمـتـگارش

جـای آن‌سـت که خـون مـوج زنــد در دل لـعـل

زیـن تـغـابـُن کـه خـزف می‌شـــــکـنـد بـازارش

بـلـبـل از فیض گل آموخت سخن ، ور نـه نبود

ایـن هـمه قـول و غـزل تـعـبـیـه در مـنـقــارش

ای که در کوچـه‌ی معـشـوقـه‌ی مـا می‌گــذری !

برحـذر بـاش کـه ســر می‌شـکــنـد دیـــــوارش

آن سـفـر کرده که صـد قافله دل هـمره اوسـت

هـر کـجـا هـسـت ، خـدایـا ! به سلامت دارش

صحـبـت عافـیـتـت گرچه خوش افـتـاد ای دل‌ !

جـانـب عـشـق عـزیـزسـت ، فـرو مـگـــذارش

صوفی سرخوش ازیـن دست که کج کرد کلاه

بـه دو جـام دگـر آشــفـتـه شـــــــود دسـتــارش

دل حـافــظ که به دیـدار تـو خـوگر شـده بـود

نــاز پـــرورد وصـال ســــــت مـجــو آزارش

 

روخـوانی :  ایـمــان   زارع

شـــــــرح : اسـتـاد دهـقـانـیـان‌فـرد

 

1.    (بلبل = استعاره از عاشق ، شاعر    -    گل = استعار از محبوب و معشوق    -    عشوه = غمزه ، دلبری ، در اینجا دلبری به همراه نـاز یا خود نـاز معنی می‌دهد .) "شــد" را آقای زارع با فتحه خواندند و من با فتحه ، کدام درست است ؟ در این باره گفته های متفاوتی آمده است . مرحوم "دهخدا" می‌نویسد : " شـَد" (با فتحه) مخفف "شـود" است . "ملک الشعرا (بهار)"  با ضمّه ( شـُد ) را "فعل مستقبل محقق الوقوع" دانسته که در شکل ماضی آمده است ، مثلاً کسی را صدا می‌زنیم ، می‌گوییم : بـیـا ! می‌گوید : آمـدم ، یعنی : حتماً خواهم آمد . "خرمشاهی" با ضمّه (شـُد) گرفته و می‌گوید : ماضی نقلی است ، یعنی : " شـده است"  . "دکتر انوری" هم همین نظر را قبول کرده است .  گاهی "شــُـد" به معنی "بشود" آمده است ، در "مثنوی معنوی" داریم که : «مدتی این مثنوی تأخیر شد  /  مهلتی بایست تا خون شیر شـد» که "شد" در مصرع دوم به معنی بشود است . خود حافظ در این بیت : « زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد ؟!  /  دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند» ، " چه شـُد" را به معنی : "چه خواهد شد" آورده است . معنی بیت : اندیشه‌ی بلبل این است که بالاخره گل یارش خواهد شد ، در حالی که گل در اندیشه است که چگونه با اشاره‌ی ابرو او را رد کند.( یا چگونه به او ناز و بی اعتنایی کند و به اصطلاح سنگ پیش پایش بیاندازد . )       

2.    (خواجه = آقا و سرور ، صاحب‌خانه ، استعاره از معشوق    -    خدمتـگار = استعاره از عاشق) . معنی بیت : تمام دلربایی در این نیست که عاشق را بکشند ، معشوق بزرگوار آن است که در به فکر عاشق خود و غمخوار او باشد .   

3.    (جای آن است = کنایه از این است که زمان آن فرا رسیده ، بجا و شایسته است    -     لـعـل = یاقوت ، از سنگهای قیمتی به رنگ سرخ ، استعاره از انسان های بزرگ و ارجمند    -     تغابن = زیان رساندن به کسی    -    خزف = خرمُهره ، مُهره‌ی سفالین به رنگ فیروزه‌ای که در گردن و پیشانی اسب و الاغ می‌آویختند ، استعاره از آدم های پست ) این بیت ضرب المثل شده است . "لـعـل" یا "یاقوت" سنگی سرخ و شفاف است ، یمانی (منسوب به یمن) و بدخشانی (منسوب به بدخشان افغانستان) آن معروف است . البته در کوه های خراسان هم لعل یافت می‌شود . بعضی یاقوت ها رگه هایی دارد که حافظ آن را به موج خون تشبیه کرده است . معنی بیت : از این زیانی که خرمُهره (انسان پست و فرومایه) به بازار یاقوت (انسان بزرگوار و ارجمند) رسانده ، یاقوت حق دارد که خونین دل باشد .     

4.    (فیض = عطا و بخشش ، ریزش عنایت بردل سالک    -    قـول = شعری که با سازخوانند ، ترانه    -    غزل = شعری که به آواز خوانند ، آواز    -    تـعـبـیـه = قرار داده شده ، درجای معین نصب شده ، در لغت نامه‌ی دهخدا "پنهان شده" معنا شده است) "بـلـبـل" استعاره از عاشق و به‌ویژه شاعر که در اینجا خود حافظ است . "گـل" استعاره از معشوق است . معنی بیت : شاعر عاشق (حافظ) از عنایت و عشق معشوق است که سخن‌وری و غزلـسُرایی یاد گرفته وگر نه اگر توجه معشوق نـبـود این همه آواز و تـرانه در دهانش قرار داده نمی‌شد .   

5.    این بیت هم ضرب المثل شده است . معنی بیت : ای کسی که از کوی ما عبور می‌کنی مواظب باش  و بترس از اینکه عاشق شوی که از در و دیوار آن بلا می‌بارد و ممکن است این جفا هایی که ما کشیده‌ایم بر سر تو هم بیاید .    

6.    (قافله = کاروان) هر کاروان معمولاً  6  تا  12 شتر بارکش داشته و بقیه شترها مسافران را حمل می‌کرده . معنی بیت : خـداونـدا ! آن مسافری که صد کاروان دل به همراه اوست (عاشقان زیادی دارد) هر کجا که هست او را سلامت بــدار .   

7.    (صحبت = هم‌نشینی ، همراهی    -    عافـیـت = سلامت و تندرستی    -    جانب = کنار ، محضر ، در اینجا مجازاً حضور و همنشینی    -    فروگذاشتن = ترک کردن) . عشق سختی و بلا دارد ، رنج و محنت دارد : «الا یا ایها الساقی اَدر کأساً و ناولـها  /  که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلـهـا» ، لـذا امنیت و آرامش طلبی با عاشقی جور در نمی‌آیـد : «در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست  /  ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی»   معنی بیت : ای دل ! اگرچه سلامت و آرامش ، نیکو و دلنشین است ، هم‌نشینی با عشق و بودن در محضر عشق نیکوتر و گرامی‌تر است این هم نشینی و اُنس با عشق را از دست مـده .    

8.    (سرخوش = مست    -    از این دست = چند معنی دارد : 1- اینگونه  2- به این اندازه    -    آشفته = درهم ، در مورد دستار : ازه باز شده    -    دسـتار = عمّـامه) . منظور از " کـلاه " هم می تواند خود عمّامه باشد و هم شب‌کلاهی که زیر عمّامه بر سر می‌گذارند . "دکتر انوری" نظر دوم را درست می‌داند . "کلاه کج کردن" هم نشانه‌ی تـکـبـّر است و هم نشانه‌ی مستی . صوفی چون آشنایی و عادت به شراب ندارد بلد نیست و ناشی‌گری می‌کند . معنی بیت : صوفی مست ، اینگونه که با یک جام شراب مست شده است و کلاهش را کج کرده با نوشیدن یکی دو جام دیگر دستارش هم از هم باز می‌شود (به زودی از پای می‌افتد و بد مستی می‌کند.)   

9.    (خو گر = مأنوس    -    نازپرورد = صفت مفعولی مرکب مرخـّم ، ناز پرورده شده ، کسی که در ناز و نعمت بزرگ شده ، دردانه ) "ناز پرورد وصال" یعنی : در کنار معشوق با بهره‌مندی و برخورداری از توجه و عنایت او پرورش یافته . معنی بیت : دل حافظ که به دیدار تو مأنوس شده و عادت کرده بود ، [مدتـهـا] از توجه و عنایت تو برخوردار بوده ، پس اکنون با هجران خود آزارش مـده .   

 

·        آل مجتبی : "فیض" در اصل جوشیدن معنی می‌دهد : در عربی : "فٰـاضَ الـْـعـَـیـْن" یعنی چشمه جوشید و فوران کرد . عطا و عنایت حق و توجه و عنایت معشوق ازل دایم همچون چشمه می‌جوشد و فوران می‌کند .

·        ایمان زارع : "ناز و عشوه" قبل از یارشدن است ، پس نمی‌توان "شـُد" را ماضی نقلی گرفت . اگر گل یار بلبل شده است دیگر در کار او عشوه نمی‌کند . 

·        اسـتــاد : می توانیم "شـُد" را به معنی : "می‌شود" یا "خواهد شد" بگیریم .

·        آل مجتبی : معشوق در هر حال کارش ناز کردن و بی اعتنایی به عاشق هراه با دلربایی است ، هم عاشق را به خود شیفته می‌سازد و هم او را در آتش هجران خود می‌سوزاند ، چه عاشق را پذیرفته باشد ، چه نپذیرفته باشد . برای دوام عشق لازم است که معشوق بلای عاشق باشد و برای عاشق ناز کند  ، تا عاشق آزمایش شود که تا چه حد تاب و تحمل دارد و در عشق پایدار می‌ماند . از طرفی نظر من این است که : "فــکــر" را خیال و گمان بگیریم . بلبل خیال می‌کند که گل یارش شده است  .

 

 

تــفــأل :

 

شـَمـَمـْتُ  رَوْحَ وَدادٍ ، وَشـِمـْتُ برقِ وصال

بـیـا که بوی تو را مـیـرم ، ای نسیم شمال

. . . . . . .

. . . . . . .

. . . . . . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 9:55  توسط فرهنگسرای مردانی  |